آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

716

چهارشنبه, ۶ سپتامبر ۲۰۱۷، ۱۱:۳۸ ب.ظ

ریچارد اینجاست و در کمال تعجب تا این لحظه که حضورش نه تنها آزاردهنده نبوده بلکه بهمون خوش هم گذشته! امروز عصر حدود چهار و نیم رسید و محمد رفت از فرودگاه برش داشت. تا رسید به همه جای خونه سر کشید. مستقیم رفت توی زیرزمین و دستگاه های اونجا رو چک کرد و بعد هم با اینکه در اتاقمون رو بسته بودیم، بی مقدمه رفت توی اتاق! در کمال شگفتی گفت من فکر نمی کردم شماها وسایل داشته باشین! به هر حال از تغییرات خونه ناراضی نبود. با خودش هیچ لباسی نیاورده اما یه ساعت عتیقه آورده که بلافاصله برد گذاشت روی سر شومینه! خلاصه اینکه گرم و زنده همه جای خونه چرخیده و حرف زده. 

محمد و بچه های مطالعات دین، پارسال ماهی یک بار خونه ی ریچارد جمع می شدن و درباره ی کارها و پروژه هاشون حرف می زدن و مشورت می گرفتن. امسال با اینکه ریچارد نیست اما ما تصمیم گرفتیم بنا بر سنت دیرین به برگزار کردن این جلسات توی این خونه ادامه بدیم. از قضا اومدن ریچارد با اولین جلسه ی این سلسله جلسات مصادف شده بود. من از صبح کله ی سحر بلند شدم و مشغول آماده کردن خوراکی واسه عصر شدم. بچه ها حدود ساعت شش و نیم کم کم شروع کردن به اومدن. من اولش با چند نفری سلام و علیک کردم اما بعد دیدم کلا حواساشون پرت تر از اینیه که جواب بدن. میز رو که چیده بودم. تدارک رو به محمد سپردم و رفتم توی اتاق. حدود ساعت هشت و نیم آخرین نفر هم رفت و وقتی من رفتم بیرون دیدم ساندویچ ها دست نخوردن، یکی دو تا بیشتر کوکی خورده نشده و چایی به جز اونی که من بار اول ریخته بودم، دست نخورده! معلوم شد محمد خان کلا یادشون رفته پذیرایی کنن و سلفون روی ساندویچ ها رو هم برنداشته واسه همین کسی سراغشون نرفته. اون همه زحمت دود شد رفت هوا. تازه باید وایمیساده ام شام هم درست می کردم. تصمیم گرفتم یه سوپ سردستی درست کنم. توی همین فاصله ریچارد و محمد هم رفتن ماشین ریچارد رو بردن کارواش. سوپ خوبی شده بود اما نمی دونم چرا اینقدر تندش کرده بودم! ریچارد سر میز کلی از تاریخچه ی خونه اش برامون گفت. الان هم تازه رفته دانشگاه که به اتاق کارش سر بزنه و یه سری چیزها رو مرتب کنه. در واقع علت این موقع اومدنش این بود که از فردا تا روز شنبه یه همایش توی بخششون برگزار میشه که باید حضور داشته باشه واسه همین کلا این چند روز رو از صبح تا شب خونه نیست که البته خبر بسیار خوبی برای من محسوب می شه. به هر حال اینم تجربه ی جدیدی از مهمون داریه. ببینم آخرش به کجا ختم میشه.

۱۷/۰۹/۰۶