آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

720

يكشنبه, ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

امروز ظهر ریچارد رفت. خیلی برام عجیبه که جای خالی اش رو بسیار احساس می کنم و حتی کمی هم دلم براش تنگ شده. علت اینکه صاحبخونه ای که استاد راهنمای شوهر آدمه یکدفعه ظرف مدت کوتاهی اینقدر عزیز میشه، ملاحظه کاری و مبادی آداب بودن این مرده. هر روز ساعت 8 صبح می زد بیرون و زودتر از 12 شب برنمی گشت. بجز دیشب شام که ما ازش خواستیم بمونه و ناهارک امروز، هیچ وعده ی غذایی ای رو خونه نموند که من معذب بشم یا به زحمت بیفتم. حتی وقتی صبح زودتر بیدار شده بود و من هنوز خواب بودم و محمد هم رفته بود اما براش میز صبحانه رو چیده بود، بی سر و صدا صبحانه خورده بود و روی تخته وایت برد آشپزخونه برامون پیغام تشکر گذاشته بود. ریچارد به معنای واقعی کلمه آدم باشعوریه. می تونست این چند روز برای ما جهنم باشه اما اینقدر خونسرد و آسون رفتار کرد که نفهمیدیم چطور گذشت. توی همین چند روز پاسپورت کانادایی پسرکش هم رسید و به خوشحالی اش افزوده شد. امروز هم از صبح یه کم پرچین های حیاط رو با کمک محمد تعمیر کردن و به خونه رسیدگی کردن و مطمئن شد مشکلی نیست یا اگر هست چطور میشه برطرفش کرد تا کسی به دردسر نیفته. این چند شب وقتی می خواستم بخوابم یه جورایی خیالم راحت بود که توی خونه تنها نیستیم و یه نفر، یه آدم قابل اطمینان که می دونه چیکار باید بکنه، دیرتر خواهد اومد. یه جورایی احساس امنیت می کردم با اینکه اصلا خونه نبود اما فکر اینکه آخر شب میاد یه جور اطمینان خاطر بود. هر چند به نظر می رسه ریچارد از میزبانی ما راضی بود اما من در کل از عملکرد آشپزی خودم راضی نیستم. هیچکدوم از غذاها به اون خوبی که انتظارش رو داشتم نشدن. شاید یکی از دلایلش این بود که من واقعا این چند روز توی حال و هوای آشپزی نبودم و تجربه بهم ثابت کرده این موضوع تاثیر مستقیم روی مزه ی غذاهام میذاره. به هر حال ریچارد الان دیگه باید رسیده باشه و دفعه ی دیگه احتمالا کریسمس به ما سر خواهد زد. جاش واقعا خالیه.

بعدازظهر رفتیم مورفیس برو پیش بچه ها. دیگه من توی جاده رانندگی می کنم هر چند هنوز تجربه ی به تنهایی رانندگی کردن رو ندارم، یه کم هنوز مضطربم می کنه. شام خوشمزه ای خوردیم و یه جورایی رفع خستگی روحی شد. درسته که عملا این چند روز مهمونمون خونه نبود که زحمتی باشه اما به هر حال رسیدگی بهش ازم انرژی گرفت. البته هنوز ماجراهای طولانی ما تموم نشده چون فردا دیانا، یکی از استادای محمد که رفته بود آفریقای جنوبی، قراره شام بیاد خونه امون و من هنوز نمی دونم قراره چی درست کنم. دیگه از فکر اینکه «حالا چی بپزم؟؟» حالم بهم می خوره.

هفته ای که در پیشه هفته ی شلوغی خواهد بود. تا الان که هر روزش به کاری اختصاص داده شده و من واقعا نمی دونم توانش رو دارم از پس این همه کار بربیام یا نه. به هر حال به نظر میرسه سخت ترین خوان رو، که پذیرایی از ریچارد بود، پشت سر گذاشتیم. تا خدا چی بخواد.

۱۷/۰۹/۱۰