آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

744

چهارشنبه, ۴ اکتبر ۲۰۱۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ

و اما کلاس دفاع شخصی! من سر وقت اونجا بودم و راهنمایی شدم به سمت لابی ساختمون تا منتظر شروع کلاس بشم. فقط یه خانم دیگه اونجا نشسته بود. امیلی هم سن و سال من بود و کشیش کلیسای بی خانمان ها بود. از جوونی و شغلش تعجب کردم. دختر بسیار مهربون و خجالتی ای بود. کم کم بقیه هم رسیدن. حدود ده نفر بودیم، همه تقریبا توی یه بازه ی سنی فقط یه خانم میانسال بود که با دختر 15 ساله اش اومده بود و این دو تا کمی از نظر سنی متفاوت بودن. مدرس کلاس یه افسر پلیس میانساله به اسم تری سالیوان! آخه اسم از این جنوبی تر و پلیسی تر؟! سالیوان حدود ده ساله که این کلاس ها رو درس میده، خونه اش یه جای دور افتاده ایه که نیم ساعتی یک بار هم ماشین از جلوش رد نمیشه و هر همسایه اش حدود یک هکتار باهاش فاصله داره. سالیوان 11 تا سگ و 22 تا اسلحه توی خونه اش داره و همسرش هم به خوبی خودش شلیک می کنه! همکار سالیوان، خانم جوانی بود که اسمش رو هنوز یاد نگرفتم. کارش تو حوزه ی مشاوره و مدیریته اما در حال آموزش دیدن برای پلیس شدنه. تقریبا دو ساله که داره دفاع شخصی درس میده. کلاس که جلوتر رفت از حرف هاش فهمیدم که همجنس گراست هر چند هیکل ورزشکاری و شکل مردونه لباس پوشیدن و حرف زدنش هم می تونست دلیل دیگه ای در تایید این موضوع باشه. حضورش در کلاس بی نهایت مفیده چون به نکاتی اشاره می کنه که سالیوان به عنوان یک مرد ممکنه بهشون توجه نکنه یا به یک شکل دیگه مطرحشون کنه. هر دو همکارای بسیار خوب و خوش اخلاقی هستن.

کلاس با مباحث تئوری در مورد اینکه اصلا تجاوز چیه و تعریفش چیه و دفاع شخصی به چی می گن شروع شد و هم در مورد مکان های خطرناک یا با ریسک بالا و اینکه چیکار کنیم که هدف متحرک نباشیم، ادامه پیدا کرد. سالیوان لهجه ی خیلی خیلی غلیظ جنوبی داره و تند تند حرف می زنه واسه همین گاهی واقعا فهمیدن اینکه چی میگه برام سخت می شد. از طرفی قرار گرفتن در این شرایط برام خوبه چون مدتها بود که توی جمع آدم های عادی قرار نگرفته بودم و گوشم از صدا افتاده. مطالب تئوری که تمام شد از اونجایی که هنوز کلی وقت داشتیم تصمیم گرفتن تا کمی عملی هم کار کنیم. روی گارد گرفتن تمرین کردیم و بعد هم کلاس رو استثنا زودتر تعطیل کردن تا هفته ی آینده.

در کل به نظرم کلاس خیلی خیلی خوبی بود. نکاتی که گفته شد ساده اما ضروری بودن. در نهایت هم حس خوب اینکه داری برای خودت کار مفیدی انجام می دی و قدم بزرگی بر می داری، حال آدم رو جا میاره. خوشبختانه از کلاس تا خونه ی ما حدود 5 دقیقه رانندگیه. امروز جلسه ی ماهانه ی هم رشته ای های محمد توی خونه ی ما هم بود. قبل از رفتن خوراکی ها و وسایل رو برای محمد آماده کرده بودم و با کلی تذکر و یادداشت و دستورالعمل از خونه زده بودم بیرون. وقتی که برگشتم خوشبختانه دیگه مهمونا رفته بودن و شکر خدا محمد این بار خوب از همه پذیرایی کرده بود. هنوز اشکان و پوریا خونه بودن که محمد براشون شام گذاشته بود و باید اعتراف کنم خیلی از این موضوع خوشحال شدم چون تا نرسیده بودم خونه نمی دونستم چقدر خسته ام و واقعا توان شام حاضر کردن نداشتم. تقریبا یک ساعتی میشه که بچه ها رفتن و منم حمام کردم و دارم از خستگی از حال میرم. حس خوبی نسبت به خودم دارم.