آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

746

جمعه, ۶ اکتبر ۲۰۱۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

ما امروز به مراسم عید سوکُت دعوت بودیم! این عید مخصوص یهودی هاست و روزیه که قوم یهود مصر رو ترک کردن. فلیپ و یدیدا ما رو به همین مناسبت به خونه اشون دعوت کرده بودن. البته مراسم از این قرار بود که خیلی ها دعوت شده بودن اما به قول اینجایی ها مهمونی open house محسوب می شد یعنی توی حیاط پشتی خونه یه میز گذاشته بودن با کلی خوراکی، در حیاط باز بود و مهمونا می تونستن از ساعت 2 تا 5 بعدازظهر بیان و سرسلامتی ای بکنن و برن. ما که دو دفعه ی گذشته کلی در این جور مراسم ها سختی کشیده و دیده بودیم، این بار ناهار مفصلی خوردیم و نیم ساعت دیرتر رفتیم تا اگه مراسم رسمی ای در کاره، کمتر پر قبای ما رو بگیره و زجر کش نشیم. با اینکه ما دو و نیم اونجا بودیم اما بازم نفر اول بودیم. میزبانان عزیزمون به گرمی ازمون استقبال کردن و کمی هم حسرت خوردیم که چرا اینقدر ناهار خوردیم که نمیشه از خوراکی ها خورد. به هر حال حدود یک ساعت و نیم نشستیم و چند تا از استادای وندربیلت رو هم که اومدن و سر زدن دیدیم. یکی اشون یه سگ گنده داشت که خیلی شیطون بود و چشمای غمگینی هم داشت. سگه آروم نمی گرفت و مرتب چرخ می زد تا اینکه رفت و یه عروسک مخصوص سگا رو که جغجغه هم بود پیدا کرد. توی اون یک ساعتی که اونجا بود یک لهجه صدای ونگ ونگ اسباب بازی قطع نشد. آخرشم سگه هیجان زده شد و زد توری رو پاره کرد و رفت بیرون!

الان حدود سه هفته است که تقریبا به شکل منظم سه روز در هفته بعدازظهرها میرم اطراف خونه قدم می زنم و جدیدا دویدن هم اضافه شده. از این اپلیکیشن های قدم شمار دارم و خودم رو متعهد کردم تا کمی بیشتر تحرک داشته باشم و مراقب سلامتی ام باشم. معمولا یک ساعت قبل از غروب آفتاب می زنم بیرون. محله ی ما بی نهایت زیبا و سرسبزه و واقعا قدم زدن توش به آدم روحیه می ده. چند باری هم شده این اواخر محمد هم همراهی ام کنه. امروز تصمیم گرفتم یه مسیر دیگه ای رو برم که معمولا با ماشین همیشه از جلوش رد می شدیم. سر خیابون ما حالت میدون طور هست که چندین رستوران و پارک و زمین گلف و مغازه دورش ساخته شدن و واسه خودش یه گوشه ی کوچیک و شلوغ رو ساخته. در حالت عادی اون وقتی که من می رم بیرون آفتاب داره از اون سمت غروب می کنه و پیاده روی در اون حالت اصلا دلچسب نیست. بعدازظهر که برگشتیم خونه به محمد گفتم اگه پایه است بذاریم آفتاب که غروب کرد بریم اون طرف پیاده روی کنیم و یه چرخی اون جاها هم بزنیم. محمد هم قبول کرد. تقریبا یه ربع به هفت زدیم بیرون. هوا عالی بود و خیابون هم اینقدر شلوغ بود که آدم احساس عدم امنیت نمی کرد. به میدون که رسیدیم دیدیم یه بیمارستان حیوانات هم کنار پمپ بنزین هست. از اونجایی که تعداد قدم ها و مایلیج اپلیکیش می گفت از برنامه عقبیم، به محمد گفتم بیا میدون رو دور بزنیم و بریم سمت خونه. تقریبا رسیده بودیم اون طرف خیابون و داشتیم از خط عابر رد می شدیم که یکدفعه چشممون به یه سنجاب بیچاره افتاده که کف خیابون پهن شده بود. پیدا کردن و دیدن حیوون مرده توی خیابون اینجا چیزی عجیبی نیست. گاهی میشه که سنجاب های پرس شده روی آسفالت رو هم می بینی اما این یکی زنده بود، چشم هاش باز بود و جوون داشت. قلبم ترکید. به محمد گفتم برش داره از وسط خیابون. من پریدم وسط و ماشینی رو که می اومد نگه داشتم، محمد هم حیوون بی زبون رو بلند کرد و گذاشت رو چمنا. همه با تعجب ما رو نگاه می کردن. نمی دونستم باید چیکار کنیم که محمد یکدفعه گفت باید ببریمش بیمارستان! بعد هم دوید و رفت از یکی از رستورانا یه ظرف یک بار مصرف گرفت تا سنجاب رو بذاریم توش و ببریمش. سنجاب رو که بلند کردم، تقریبا مطمئن شدم که مرده اما یکدفعه تکون خورد. گذاشتیمش توی ظرف و دویدیم طرف بیمارستان. خوشبختانه باز بود. سه تا خانوم مهربون اومدن جلو و جزئیات رو پرسیدن و سنجاب بی زبون رو بردن پیش دکتر. متاسفانه خیلی دیر شده بود. دکتر تنها کاری که کرد این بود که سنجاب رو خلاص کنه تا کمتر زجر بکشه. وحشتناک بود، خیلی وحشتناک. خانم پرستار بهمون گفت شما بهترین کار رو کردین اما به هر حال سنجاب و ماشین عاقبتی غیر از این ندارن. خیلی خیلی ازمون تشکر کردن. یکدفعه چنان غمی اومد و هوار شد توی سینه ام که نگو. واقعا نمی تونم حالم و شرایط رو به خوبی توصیف کنم. دیدن جسد حیوونا توی خیابون یه چیزه و لمس کردن و شاهد مردنشون در دقایق آخر بودن یه چیز دیگه. غمگین راه افتادیم طرف خونه. کلا همه ی انرژی های مثبتی که از مهمونی و پیاده روی گرفته بودیم دود شد و رفت هوا. دویدیم بلکه کمی حالم بهتر بشه. محمد آواز خوند بلکه حالمون بهتر بشه. به هر حال کاریش نمی شد کرد. مسیر جدید با خودش تجربه های تلخ و شیرین جدید هم آورد. الان که خوب فکرش رو می کنم می بینم این بار هم نشد مغازه ها و رستوران های توی میدون رو ببینم. باید یه بار دیگه این مسیر رو امتحان کنیم.

۱۷/۱۰/۰۶