آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

763

دوشنبه, ۲۳ اکتبر ۲۰۱۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ

در این تقریبا بیست روزی که چیزی ننوشتم، اتفاق های کم و بیش مهمی افتاده که از دو تا از مهمترین هاش می نویسم:

کلاس دفاع شخصی هفته پیش با موفقیت تموم شد. جلسه ی دوم به مدت چهار ساعت تمرین کردیم تا جایی که وقتی رسیدم خونه نمی تونستم راه برم و عملا تا یک هفته بعدش از کمر درد و پا درد به خودم می پیچیدم. هفته ی پیش که آخرین جلسه بود برامون برنامه ی ویژه ای داشتن: شبیه سازی! دو تا از افسرهای پلیس سرتا پا محافظ پوشیدن و ما هم کلاه و دستکش و زانوبند و آرنج بند گذاشتیم. شبیه سازی سه مرحله داشت. مرحله اول ما مثلا داشتیم توی خیابون راه می رفتیم که یه نفر بهمون حمله می کرد و باید از خودمون دفاع می کردیم. مرحله ی بعد ما توی عابربانک ایستاده بودیم و یکی از پشت سر بهمون حمله می کرد. مرحله ی سوم که مهمترین و وحشتناک ترین مرحله بود، ما همه بیرون سالن منتظر بودیم. سالن رو تاریک کرده بودن. سالیوان می اومد و یکی یکی ما رو می برد داخل. باید چشم هامون رو می بستیم و تا وقتی که بهمون حمله نکرده بودن بازشون نمی کردیم. توی این مرحله مجبور بودیم به متلک ها و حرف ها و صداهایی که برای ترسوندن ما از خودشون در میارن گوش بدیم و صد البته این بار با دو تا متهاجم درگیر بشیم. اعتراف می کنم که تا سر حد مرگ ترسیده بودم. تصور اینکه توی تاریکی مطلقی و منتظری تا هر لحظه بهت حمله باشه و باید به اعصابت مسلط باشی، واقعا وحشتناکه. از اونجایی که من از اول گفته بودم که کمر درد دارم، مهاجمان در هر سه مرحله خیلی بهم سخت نگرفتن واسه همین برای نجات خودم زیاد مبارزه نکردم اما به هر حال تونستم در برم. بقیه اما خیلی خیلی خوب از خودشون دفاع کردن. در توجیه خودم باید بگم اونا یا همه ورزشکار بودن یا قبلا این کلاس رو گذرونده بودن. منم ایشالا دو سه ماه دیگه دوباره همین کلاس رو می گیرم تا تمرین باشی. شبیه سازی که تموم شد، پیتزا آوردن و فیلمی که در این سه مرحله از ما گرفته بودن رو بهمون نشون دادن تا عکس العمل خودمون رو ببینیم و بتونیم خودمون رو ارزیابی کنیم. تجربه ی بی نظیری بود. به معنای واقعی کلمه اعتماد به نفس همه امون رو بالا برد. متاسفانه علاوه بر اعتماد به نفس، من از ایو سرماخوردگی هم گرفتم و خستگی شدید و کمر درد قدیمی، حسابی زمینم زد. پنج شنبه بدجور مریض بودم اما خوشبختانه از سرم رد شد. متاسفانه هنوز کمر و پام درد می کنه که دیگه باید کج دار و مریز باهاشون تا کنم. بیشتر از قبل باید ورزش کنم و بدنم رو برای حوادث این چنینی آماده نگه دارم.

اتفاق مهم دیگه مهمونی جمعی از ایرانیان ساکن در منطقه در منزل ما بود. این دوستان همونایی هستن که کریسمس پارسال خونه اشون دعوت بودیم. کل مهمونا 15 نفری می شدن. مهمونی رو پات لاک برگزار کردیم تا به میزبان، که من باشم، خیلی فشار نیاد. مهمونی عصر شنبه ساعت 6 بود و برای اینکه فقط حالت تفریحی هم نداشته باشه، قرار شد یک نفر هر بار در مورد موضوعی که درش تخصص داره یه سخنرانی کوچیکی بکنه. خلاصه، من که فسنجون درست کرده بودم و شقایق هم زحمت رولت رو کشیده بود. خدایی اش سفره ی رنگارنگی انداختیم: از عدس پلو و قورمه سبزی تا فسنجون و باقالا قاتوق که به افتخار من پخته شده بود. الحمدلله همه راضی بودن. بعد هم رضا در مورد کیهان و سیارات مطلبی ارائه داد که من با اون بخشش که فهمیدم موافق نبودم اما به هر حال قابل بحث و گفتگو بود. بخش علمی مراسم هم که تمام شد، نوجونای گروه پیشنهاد دادن بازی کنیم. اول پانتومیم بازی کردیم و بعد مافیا. تا 12 شب مهمونا بودن و اگه بخاطر النا خانم خواب آلود نبود و بچه هایی که باید استراحت کنن، شاید دیرتر هم می موندن. بعد از مدتها مهمونی ای در این حد شلوغ بهم خوش گذاشت. بهترین بخشش شاید این بود که ظرف ها رو ماشین ظرفشویی شست، نه ما! ماشین ظرفشویی نعمتیه که آدم تا نداشته باشدش ازش بی خبره. همین گروه محترم شنبه ی آینده خونه ی یکی دیگه از بچه ها جمع خواهند شد که اتفاقا مهمونی سیسمونی خدیجه، همسر رضا، هم خواهد بود.

خبرهای دیگه ای هم هست، اتفاقای دیگه ای هم قراره بیفته که نوشتنش اینجا فقط باعث میشه توی این همه کلمه گم بشن. اما فکر می کنم شاید بعد از مدتها کمی از خودم راضی هستم و نسبت به خودم احساس بهتری دارم.

۱۷/۱۰/۲۳