آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

767

جمعه, ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷، ۱۰:۲۲ ب.ظ
تقریبا یک سال پیش که برای دومین بار وارد خاک آمریکا شدم، (چقدر برام عجیب و غیرقابل تصور و باوره که یک سال از اون روزهای تاریک و سخت گذشته! هر روزش یک سال به من گذشت اما بالاخره از سرم گذشت) وقتی که هواپیما توی فرودگاه جان اف کندی نشست و من منتظر بودم تا پیاده بشم در حالی که نمی دونستم بهم اجازه ی ورود می دن یا نمی دن و تلفنم مرتب زنگ می خورد تا آخرین توصیه ها قبل از مواجه شدن با افسر بهم بشه؛ بیش از اینکه ناراحت باشم عصبانی بودم! چنان خشمی در خودم احساس می کردم که دیگه هیچ چی برام مهم نبود. محمد بهم می گفت فیلم های تظاهرات علیه ترامپ توی دانشگاه رو از روی اینستاگرامت بردار  چون ممکنه چکش کنن و من گفتم نه! هرگز این کار رو نمی کنم. آب از سر من دیگه گذشته. به جهنم. اگه اجازه ی ورود بهم ندادن نه التماس می کنم و نه اعتراض. از همون راهی که اومدم برمی گردم... توی اون خشم و غم عمیقی که توی قلبم ریشه دونده بود، وقتی که از پنجره ی هواپیما به بیرون نگاه می کردم به خودم یه قولی دادم و با خودم یه عهدی بستم: اینکه اگر از این سد به سلامت رد بشم و دوباره سر خونه و زندگی ام برگردم، به آدم های مثل خودم کمک کنم و هر طور شده در کنارشون برای رسیدن به حقشون مبارزه کنم. من به سلامت رد شدم اما حقیقتش سالم نبودم. ماه ها با افسردگی و بیماری های جسمی و روحی دست و پنجه نرم کردم و حتی الان هم می کنم. در همه ی این 10 ماه هر روز به قولم به خودم فکر می کردم و مرتب خودم رو سرزنش می کردم که چرا قدمی برنمی دارم. تا اینکه بالاخره هفته ی پیش محمد با یکی از مراکز حمایت مهاجران و پناهنده ها که سر جریان من خیلی از ما حمایت کردن، دوباره تماس گرفت و بهشون گفت ما هر دو تا آماده ی همکاری هستیم به شرطی که کار به راهپیمایی نکشه چون ما از نظر قانونی اجازه ی این کار رو نداریم. محمد ایمیل من رو بهشون داده بود و گفته بود خانومم وقتش آزادتره. گذشت تا روز جمعه ی گذشته. ایمیلی برام اومد از طرف مسوول آموزش مرکز. پرسیده بودن هنوز مایلم به شکل داوطلب باهاشون همکاری کنم یا نه؟ اگر آره، یه کلاس زبان دارن که داوطلبا می تونن در آموزش زبان به غیرانگلیسی زبان ها شرکت کنن و یه همایش بزرگ دارن که توی نوامبر برگزار میشه و به کمک نیاز دارن. باورم نمی شد! بعد از این همه مدت بالاخره شرایط داشت فراهم می شد. توی ده ماه گذشته همیشه بهانه ای داشتم: یا نمی تونستم توی بزرگراه رانندگی کنم یا حوصله و اعتماد به نفس نداشتم یا بهانه ی رساله بود؛ اما این بار نه تنها همه چیز درست و به موقع بود، بلکه کاری بهم پیشنهاد شده بود که دقیقا اون چیزی بود که می خواستم! جواب دادم که مشتاقانه در خدمتم. سه روز در هفته کلاس زبان صبح ها برگزار می شه و سه روز عصرها. من باید توی یکی اشون شرکت می کردم. قرارمون جمعه صبح ها شد ساعت نه تا یازده و نیم. محل کلاس توی یکی از شهرک های اطراف نشویل به اسم آنیتوک هست.
بعد از ماه ها صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود و محمد استثنا خواب. سریع حاضر شدم و بعد از هزار بار چک کردن نقشه  برای مطمئن شدن از ترافیک، حدود هشت و پنج دقیقه زدم بیرون. بیست دقیقه رانندگی بود که خوشبختانه از سمتی که من می رفتم خبری از ترافیک نبود. وقتی به آدرس مورد نظر رسیدم دیدم که به جای یه مرکز عمومی یه مدرسه وجود داره. خوشحال شدم که زودتر رسیدم. رفتم داخل تا دنبال سالن مورد نظر بگردم. خانمی که پشت میز اطلاعات نشسته بود تا منو دید گفت عربی حرف می زنی؟ خندیدم گفتم نه. بهم گفت کتابخونه رو به یه آدرس دیگه منتقل کردن. بهم راه رو نشون داد. پنج دقیقه رانندگی بود. یه ساختمون بسیار بزرگ و نوساز بود که توش کتابخونه و همه ی امکانات تفریحی از جمله باشگاه داشت. کلاس توی یکی از اتاقای ساختمون بود. بهم گفته بودن باید سراغ وندی رو بگیرم. خانم میانسالی بود با قیافه ی خیلی جدی. کمی متعجب شد که من با این قیافه و لهجه به عنوان داوطلب اومدم که همکاری کنم اما به هر حال خیلی استقبال کرد. گفت امروز قراره اسم اعضای بدن رو یاد بگیرن. روی میز پر از فلش کارت بود که یه سمتش شکل عضو مورد نظر بود و سمت دیگه اسمش به انگلیسی. دانش آموزا یکی یکی اومدن. هشت نفر بزرگسال. به جز یک نفرشون بقیه تقریبا نمی تونستن انگلیسی حرف بزنن. بیشترشون از آمریکای جنوبی بودن، یک نفر از مصر، یک نفر از یمن و یک نفر از ایران؛ یه خانم اصفهانی به اسم نازی که حتی یک کلمه هم نمی تونست انگلیسی حرف بزنه! یه دواطلب دیگه هم به ما پیوست که آقای جوانی بود به اسم دین. اول باید با بچه ها درس هفته های قبل رو مرور می کردیم. من عکس رو نشون می دادم و اونا باید کلمه رو می گفتن. هر کس حداقل 50 تا فلش کارت داشت. بعد از این کار وندی گفت ما یه عضو جدید داریم واسه همین دایره ببندید تا این عضو جدید با شما آشنا بشه. دو به دو سلام و احوالپرسی می کردیم و خودمون رو معرفی می کردیم. بعد وندی شعری رو که با اعضای بدن ساخته بود با آهنگ خوند و همه با رقص و آواز تکرار کردیم. بعدش نوبت جدول بود و در نهایت هر کس باید یه کتاب کودک برمی داشت و برای ما روخوانی می کرد. تجربه ی فوق العاده ای بود. نه تنها احساس می کردم دارم به عده ای کمک می کنم تا زندگی اشون راحت تر بشه بلکه باید اعتراف کنم منم خیلی کلمه ی تازه یاد گرفتم! یه کم معذبم چون به هر حال لهجه ی من آمریکایی نیست ولی امیدوارم وجودم برای این آدما مفید باشه. همه ی اینا به کنار، آشنایی با وندی خودش یه نعمته. معلم فوق العاده ایه. واقعا بهش غبطه می خورم. کاملا به کار و وظیفه اش آگاهه و میشه پیشرفت رو توی بچه ها دید. آدمایی مثل وندی قهرمانای واقعی زندگی هستن. بی سر و صدا دارن مفیدترین کار رو انجام میدن. از این به بعد جمعه صبح ها قراره به این گروه ملحق بشم. بی نهایت از این فرصت پیش اومده خوشحالم و عمیقا امیدوارم بتونم با این مرکز بیشتر همکاری کنم و به آدم های بیشتری کمک کنم.
بعد از کلاس با چند تا از بچه ها قرار ناهار داشتیم. ناهار خوب و خوشمزه ای خوردیم و از همصحبتی با هم لذت بردیم. امروز بعد از مدتها روز سرتاسر خوب و خوشی بود. تا باد چنین بادا!
۱۷/۱۰/۲۷