آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

776

دوشنبه, ۶ نوامبر ۲۰۱۷، ۱۱:۱۶ ب.ظ

آخر هفته ی شلوغی داشتیم. چهارشنبه ی گذشته تولد شقایق بود و پوریا تصمیم گرفته بود براش یه مهمونی سورپرایز بگیره. بعد از کلی رفت و برگشت و پرس و جو، بالاخره شنبه به عنوان روز مهمونی نهایی شد. قرار بر این بود که من کیک بپزم و تزئینات تولد رو آماده کنم بعد بریم خونه ی اشکان منتظر بمونیم تا پوریا شقایق رو به بهانه ای بیاره. روزهای شنبه معمولا روز شلوغ منه چون باید همه چیز رو سر و سامون بدم و آشپزی کنم. وقتایی هم که برنامه های اینجوری پیش میاد دیگه کارم در اومده. این بار برخلاف همیشه تصمیم گرفتم به جای کیک شکلاتی، کیک قرمز (ولوت) درست کنم اونم دو طبقه. طبقه ی وسط خامه ی سفید و روش هم شکلات سفید. خوشبختانه عملیات با موفقیت انجام شد هر چند یه کم تزئین کیک خرابکاری از آب دراومد ولی در نهایت قابل قبول بود. ما پنج و نیم خونه ی اشکان بودیم و مشغول تزئینات شدیم. پوریا قرار بود به بهانه ی خراب بودن ماشین اشکان شقایق رو بیاره اونجا. جالب تر اینکه شنبه شب اونا خودشون جای دیگه ای مهمون بودن و یه زوج ایرانی دیگه در همسایگی اشون شام برای اولین بار دعوتشون کرده بود. شقایق بیچاره فکر می کرده دارن میرن اون مهمونی واسه همین کلی آماده شده بود. از طرفی، شقایق همه امون رو برای ناهار یکشنبه دعوت کرده بود که مثلا واسه خودش تولد گرفته باشه بی خبر از نقشه های ما. واسه همین بیچاره هیچ جوره حدس نزده بود که ما در حال انجام چه برنامه های پلیدی هستیم و وقتی وارد شد و منو کیک به دست دید اینقدر تعجب کرد که تا نیم ساعت بعدش بنده ی خدا هوش و حواسش سر جا نیومده بود و هی هر پنج دقیقه یکبار از همه تشکر می کرد! پوریا پیتزا سفارش داده بود و از اونجایی که خرید تنقلات با آقایون بود، واسه یه مهمونی پنج نفره اندازه یه مهمونی پنجاه نفره چیپس و پفک و غیره و ذلک خریده بودن. ماجرا اما به همین جا ختم نشد. معلوم شد از اونجایی که پوریا مجبور شده دعوت همسایه های جدید رو رد کنه، واسه یکشنبه شب شام دعوتشون کنه بدون اینکه شقایق در جریان باشه! این شد که ما نه تنها شنبه شب مهمون بودیم بلکه به مهمونی یکشنبه شب هم دعوت شدیم. 

خوشبختانه هر چی شنبه ها روزهای پر کار و خسته کننده ای هستن، یکشنبه ها آروم و خواب آورن؛ مخصوصا وقتی قرار نباشه غذا آماده کنی و مهمون باشی. از ساعت 2 نصفه شب شنبه ساعت ها رو یک ساعت عقب کشیدن واسه همین ساعت 5 بعدازظهر شده مثه ساعت 7 شب. ما شش و نیم خونه بچه ها بودیم اما مهمونای اصلی گفته بودن هفت میان. هفت شد هفت و ربع، نیومدن. هفت ربع شد هفت و نیم، بازم نیومدن و ما رو گشنه با بوی فسنجون و کباب معطل کردن. بالاخره دوستان یک ربع به هشت از راه رسیدن. مسعود و صهبا. یک سالی بود که مرفیس برو بودن چون هر دو همونجا دانشگاه می رفتن. مسعود دانشجوی دکتری و صهبا دانشجوی لیسانس. هر دو کرمانی. شب خوبی بود، شام خوشمزه ای بود و خوش گذشت. بیشتر خوش می گذشت اگه ما مجبور نبودیم زود بلند شیم که زودتر برسیم خونه. واقعا این یک ساعت رانندگی ای که بینمون فاصله انداخته بعضی وقتا خیلی دردسر ساز میشه.

از فردا یک دهه ی پر کار برای من شروع خواهد شد. تقریبا تا ده روز آینده می تونم بگم هیچ استراحتی نخواهم داشت. کلی کار و برنامه در پیشه. هوا دوباره داره سرد میشه و الان مثل سیل داره از آسمون بارون می باره.

۱۷/۱۱/۰۶