آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

777

سه شنبه, ۷ نوامبر ۲۰۱۷، ۱۰:۱۰ ب.ظ

پروژه ی امروز با موفقیت تمام شد! جیل می خواست برای خدیجه مهمونی سورپرایز بگیره. از اونجایی که ما قبلا برای خدیجه با دوستان دیگه مهمونی گرفته بودیم، من پیشنهاد دادم که مهمونی خونه ی ما باشه اما به جای اینکه ما هم کادو بخریم یا در خریدن کادو شریک بشیم، تهیه ی غذا و کیک رو برعهده بگیریم. جیل هم با رضایت خاطر قبول کرد. امروز روز موعود بود. به خدیجه گفته بودم شقایق قراره بیاد نشویل و اگه اون هم وقت آزاد داره می تونه واسه ناهار به ما بپیونده. خدیجه هم قبول کرد و قرار شد ساعت 12 و نیم اینجا باشه. من و شقایق مسوول تهیه ی ناهار بودیم. من سوپ بروکلی و چدار پختم با قارچ شکم پر و کیک شکلاتی. شقایق هم عدس پلو درست کرده بود. جیل مسوول خرید هدیه و تزئینات بود. یه ربع به دوازده پیداش شد. به اندازه ی تزئین یه سالن عروسی با خودش زلم زیمبو آورده بود. جالب تر اینکه همه رو هم خودش درست کرده بود! تمام پذیرایی رو از بالا تا پایین به کمک بقیه ی بچه ها که یکی یکی از راه رسیدن بادکنک و کاغذ رنگی و قلب و... چسبوندن. جیل حتی با شوهر خدیجه تماس گرفته بود و چند تا از لباسای بچه رو برای آویزون کردن به در و دیوار قرض گرفته بود! خلاصه نیم ساعت هر جا رو نگاه می کردی یه نفر از مشغول چسب زدن و آویزون کردن چیزی بود تا اینکه خدیجه بی خبر از همه جا از راه رسید و واقعا هم سورپرایز شد.

سفره رو چیدیم. شقایق یه حرکت جذاب زد اونم اینکه دو تا دیس عدس پلو کشید؛ روی یکی اش گوشت ریخت و روی اون یکی چهار تا تخم مرغ سرخ کرده گذاشت. اینطوری شد که گیاه خواران عزیز هم در مهمانی ما مورد توجه ویژه قرار گرفتن. در کمال شگفتی همه از غذاها خیلی خیلی راضی بودن. کیک رو هم بسیار دوست داشتن. جیل چهار تا بازی طراحی کرده بود که حوصله امون سر نره. شب قبلش از همه خواسته بود سه تا کلمه در ارتباط با بچه بگن. بعد همه رو روی کارت نوشته بود. در مرحله ی اول ما باید هر کلمه رو بازی می کردیم تا بقیه حدس بزنن. توی بازی بعدی ما باید کلمه رو برای خدیجه حدس می زدیم که اون حدس بزنه. بازی بعدی این بود که باید یه بادکنک رو می ذاشتیم زیر لباسمون که عین زن حامله بشیم بعد اونوقت سعی کنیم بدونم اینکه بادکنک بترکه بند کفشمون رو ببندیم! در نهایت هم جیل کلمات رو به شکل در هم نوشته بود و برد روی دیوار راهرو چسبوند. باید از کلمات درهم حدس می زدی که کلمه درست چیه و از روی دیوار برش می داشتی. نمی دونم چند ساعت صرف این کار کرده بود اما دهنمون صاف شد! عجیب تر اینکه برنده ی هر مرحله جایزه هم می گرفت! خلاصه اینکه ماموریت امروز به خوبی و خوشی برگزار شد. واقعا خوش گذشت.

خیلی خسته ام. شاید پروژه فردا صبح رو کنسل کنم.

۱۷/۱۱/۰۷