آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

786

پنجشنبه, ۱۶ نوامبر ۲۰۱۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ

در این دو هفته ی شلوغ که هنوز به پایان نرسیده، کارها و مشغولیت های زیادی بود که باید بهشون رسیدگی می شد. اما بهترین و لذت بخش ترین بخشش روز خانواده در موزه بود. یکشنبه روزی بود که همه می تونستن مجانی وارد موزه بشن و نه تنها از نمایشگاه ها بازدید کنن بلکه از برنامه های جنبی هم می تونستن استفاده کنن. سالی یک بار همچین روزی در موزه ی هنرهای تصویری نشویل برگزار میشه. من به خودم جرات دادم و داوطلب شدم چون پیش خودم فکر کردم می شه برای اولین بار به جای خوش آمد گفتن به مردم و جواب دادن به سوال «دستشویی» کجاست؟، واقعا کاری در ارتباط با هنر و بچه ها انجام داد. خوشبختانه تیرم به هدف خورد. روز یکشنبه ظهر در حالی که تازه موج دوم سرماخوردگی دامنم رو گرفته بود به همراه حدود سی داوطلب دیگه توی سرسرای اصلی موزه جمع شدیم. به جز رونی که مسوول هماهنگی داوطلبا بود، فقط یکی از خانم ها رو که معمولا سه شنبه ها شیفت بعد از من رو برمی داره می شناختم. موزه برنامه های مفصلی تدارک دیده بود؛ از ساختن مجسمه با بادکنک تا سالن رقص ساکت! قرار بود توی سالن رقص، همه چی مثل دیسکو باشه با این تفاوت که هیچ آهنگی پخش نمیشه. برای رقصیدن با آهنگ باید حتما گوشی روی گوشت بذاری. واسه همینه که بهش می گفتن سالن رقص ساکت! خلاصه من به همراه سه خانم داوطلب دیگه و دو تا خانمی که سرپرست ما بودن به اتاقی فرستاده شدیم که قرار بود بچه ها بیان اونجا و صورتاشون رو رنگ کنن. از این هیجان انگیزتر هم ممکنه؟! یه میز بلند و باریک یک طرف اتاق بود که هر دو طرفش پنج تا صندلی چیده شده بود. هر کدوم از داوطلبا یک سمت میز می نشست و بچه ها باید روبرومون می نشستن. یه آینه، یه پالت رنگ و یک عالمه گوش پاک کن هم اونجا بود. هر نفر فقط سه دقیقه وقت داشت که این زمان با یک بار برگردوندن ساعت شنی مشخص می شد. اولش یه کم استرس داشتم. می ترسیدم زبونم نچرخه یا بچه ها نفهمن چی می گم یا مسخره ام کنن اما هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاد. درها رو ساعت یک باز کردن. اولش خیلی خلوت بود اما بعدش سیل جمعیت بود که سرازیر شد. بیرون اتاق صف کشیده بودن و بزرگ و کوچیک منتظر رنگ کردن صورتشون بودن. مهم ترین قانون و البته سخت ترین قسمت کار این بود که باید به بچه ها می گفتی وقتی گوش پاک کن رو به صورتشون زدن دوباره توی رنگ نزنن؛ به خاطر جلوگیری از انتقال احتمالی میکروب. بچه ها هیجان زده تر از این بودن که گوش بدن یا یادشون بمونه چی شنیدن! جالب تر از همه این بود که اکثر دختربچه ها می خواستن گربه بشن یا روی صورتشون رنگین کمان بکشن. پسرها از قانون خاصی پیروی نمی کردن اما تمایلشون در استفاده از رنگ قرمز جالب بود. اینقدر سرمون شلوغ بود که نفهمیدیم چطور ساعت 5 شد. ساعت 5 هم درها رو بستن که اتاق رو تمیز کنیم و تحویل بدیم والا مطمئنم هنوز هم آدمایی بودن که می خواستن بیان داخل. قبل از 5 و نیم کارمون تموم شد و رفتیم پایین. یک عالمه جمعیت داشتن از موزه می رفتن بیرون. معلوم شد بیش از 2000 نفر ظرف این 5 ساعت از موزه بازدید کردن! هرگز این شکل خوشحالی رو پیش از این تجربه نکرده بودن. فقط و فقط سر و کار داشتن با بچه ها و بازی کردن تجربه ی تازه و نابی بود که تا حالا در این وسعت نصیبم نشده بود. خوشحالم که بچه ها ازم نترسیدن یا مسخره ام نکردن. از قیافه ی خیلی هاشون پیدا بود که من و لهجه ام به نظرشون عجیب میایم اما چیزی متوقفشون نکرد. دنیای بچه ها گاهی می تونه خیلی بزرگ باشه، اگه بخوان با کسی شریکش بشن!

فردا روز سومی خواهد بود که به عنوان داوطلب در مرکز مهاجران حاضر خواهم شد. شنبه اما روز بزرگیه: گردهمایی همه ی مسوولان و مهمانان مرکز مهاجران و پناهنده در نشویل خواهد بود. منم قراره برای کمک برم. از ساعت ده صبح تا 6 عصر. صبح قراره در اسم نویسی کمک کنم و بعدازظهر در نگهداری از بچه ها همکاری کنم.

از دوشنبه تعطیلات عید شکرگزاری شروع میشه. امیدوارم برای ما هم تعطیلاتی در کار باشه.


۱۷/۱۱/۱۶