آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035

787

جمعه, ۱۷ نوامبر ۲۰۱۷، ۱۱:۲۴ ب.ظ

امروز برای اولین بار نقش مترجم رو بازی کردم! نازی، همون خانم ایرانی کلاس، به سختی انگلیسی می فهمه. وندی تصمیم گرفته بود امروز بچه ها رو با کتابخونه و فعالیت ها و امکاناتش آشنا کنه. به همین خاطر یه خانم بسیار جوان به نام ژاکلین که از کارمندان کتابخونه بود و می تونست اسپانیایی هم حرف بزنه به کلاس پیوست تا در این مورد توضیح بده. لاتین های کلاس دیگه نیازی به مترجم نداشتن و فقط نازی مونده بود که من این کار رو براش انجام دادم. جالب تر اینکه با اینکه من عضو کتابخونه ی نشویل هستم اما نمی دونستم اینقدر امکانات داره! مثلا کتاب های صوتی یا بسته های کتابی که علاوه بر اینکه کتاب صوتی داشتن خود کتاب هم توی بسته بود که می شد در حین گوش دادن روخوانی و تلفظ رو هم تمرین کرد. یا کتاب های چند زبانه که متاسفانه فارسی جز زبان ها نبود اما دست کم عربی بود. در کنار همه ی این خدمات، کلاس های آموزشی و تفریحی ای که در محیط کتابخونه برگزار می شه هم جالبه؛ از رقص تا یوگا، از خیمه شب بازی تا نمایش فیلم. مهم تر از همه اینکه همه این خدمات به شکل مجانی ارائه می شن! ژاکلین برای همه فرم ثبت نام آورده بود و رسما همه بچه ها به عضویت کتابخونه دراومد. در پایان کلاس هم رفتیم توی کتابخونه ی موسسه چرخی زدیم تا بچه ها از نزدیک همه چیز رو ببینن. از اونجایی که همه اشون بچه دارن آشنا شدنشون با این امکانات هم به نفع خودشونه هم به نفع بچه هاشون.

مترجم بودن تجربه ی تازه ای بود. من خط به خط ترجمه نمی کردم و فقط مطالب مهم رو به شکل خلاصه می گفتم. نمی خواستم خیلی هم نازی احساس بی نیازی از زبان انگلیسی کنه. آدمایی که میان کلاس به سختی می تونن یک جمله به انگلیسی بگن. بعضیاشون بیش از چند کلمه در کل بلد نیستن. گاهی فکر می کنم چه ترسی آدم رو احاطه می کنه وقتی جایی زندگی می کنه که نمی فهمه مردمش چی میگن. یه جورایی این حال رو می فهمم. ژاکلین امروز حرف خوبی می زد: یاد گرفتن یه زبون دیگه واقعا شجاعت می خواد!

۱۷/۱۱/۱۷
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل