آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915
  • ۱۹ مارس ۱۸ ، ۲۰:۵۴ 908
  • ۱۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۴۹ 905
  • ۱۴ مارس ۱۸ ، ۲۲:۱۶ 903

790

دوشنبه, ۲۰ نوامبر ۲۰۱۷، ۰۷:۰۱ ب.ظ

روز شنبه روز ابری و نه چندان سردی بود. همایش قرار بود توی یکی از شعبه های هتل هیلتون برگزار بشه. به من گفته بودن ساعت 10 صبح اونجا باشم. وقتی رسیدم کارکنای هتل مشغول چیدن میز ناهار بودن. به گرمی ازم استقبال شد و در کمال ناباوری منو یادشون بود. پیشت میز ثبت نام کنار لیزا نشستم. پارسال محمد با لیزا تماس گرفته بود تا ازش در مورد گیرافتادن من و شرایط حقوقی و کمکی که اونا می تونن ارائه بدن بپرسه. اصلا فکرش رو هم نمی کردم منو یادش باشه اما نه تنها منو شناخت بلکه احوال محمد رو هم پرسید. گفت یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی اش روزیه که محمد بهش تلفن زده... . کم کم کسانی که برای حضور در همایش ثبت نام کرده بودن رسیدن. همه جور آدم از هر نژاد و طبقه ای. تقریبا بیش از سی کشور در همایش حضور داشتن. اکثر کشورها آفریقایی یا آمریکای جنوبی بودن. از عراق و سوریه چند نفری بودن. از ایران فقط من. ناهار خوب اما بسیار غیرتجملاتی ای سفارش داده بودن: ساندویچ! مخلفات ساندویچ روی میز چیده شده بود و خودت باید واسه خودت ساندویچ می گرفتی. در حین خوردن ناهار یه سخنرانی افتتاحی کوتاهی کردن و بعد هم رای گیری شورای اصلی انجمن برگزار شد. ناهار که تموم شد تازه کار اصلی من شروع شد. مری منو برد بخش نگهداری از بچه ها! از نوزادان یکی دو ساله تا نوجوون های چهارده پانزده ساله همه توی اتاق نشسته بودن و هر کدوم مشغول تولید صدای مخصوص به خودشون بودن. خیلی شلوغ پلوغ بود. نوزادها کسی رو می خواستن که دنبال سرشون راه بره. سه تا فسقلی داشتیم؛ دو تا دختر بسیار بسیار خوش لباس و یه پسر بامزه با یه کیف کوله ی هزار منی. بجز یکی اشون که بسیار خوش اخلاق بود، اون دو تای دیگه با گریه دهن همه رو سرویس کرده بودن. بچه های هشت نه ساله بیشترین جمعیت حاضر رو تشکیل می دادن. بیشترشون پسر بود اما چندتاشون بدجور بی ادب و شیطون بودن تا جایی که به منم متلک انداختن و منو هم دست انداختن. خوشبختانه یکی از داوطلبا مرد بود و این گروه بیشتر سرشون با اون بدبخت گرم بود. من خودم رو با پنج شش ساله ها سرگرم کردم. من هیچ وقت بلد نبودم بازی کنم و راستش زیادم حوصله بازی کردن ندارم که البته به تازگی متوجه شدم این یکی از عیب های شخصیتی من محسوب می شه. به هر حال کاری که از دست من برمی اومد رنگ آمیزی بود. با بچه ها مشغول رنگ کردن شخصیت های مختلف کارتونی و منظره های مختلف شدیم. در همین حین روی صفحه ی بزرگ برای بچه ها کارتون های دیزنی رو هم پخش می کردن که اگه کسی خواست فیلم ببینه. چندین بالش سرتاسر اتاق پخش بود. یه گوشه هم بچه ها مشغول خونه سازی بودن. حالا به این شوربا، گریه و زاری اون سه تا فسقلی رو هم اضافه کنید! مری اومد سراغم و بهم گفت توی اتاق بغلی کلاسی در مورد پناهنده ها در حال برگزاریه. اگه بخوام می تونم برم. من اعتراض کردم که نیومدم توی کلاس شرکت کنم و برای کمک اومدم اما مری با مهربونی گفت اگه کمک لازم داشتیم بهت خبر می دم. به احترامش رفت توی اتاق بغلی. همه در حال معرفی خودشون بودن. منم مجبور شدم خودم رو معرفی کنم. بعد مسوول نشست شروع کرد به حرف زدن و گفتن از اهداف انجمن و... . دیدم حوصله ی کار جدی و مشق نوشتن و درگیر کردن ذهنم با خبرهای بد و قانون هایی که علیه ماست رو ندارم. نیم ساعتی نشستم و بعد برگشتم توی اتاق بچه ها. یکی از فسقلی های جیغ جیغو رفته بود و اون یکی از خستگی غش کرده بود. اتاق ساکت تر و خلوت تر شده چون بچه ها مشغول تماشای فیلم بودن. منم برگشتم سر نقاشی کردن. کلا باید بگم اتفاق خاصی از ساعت یک بعدازظهر تا 5 که پدر و مادرها کلاساشون تموم شد و اومدن بچه ها رو برداشتن نیفتاد. تنها اینکه مجبور شدم یکی از پسر کوچولوها رو ببرم دستشویی که خوشبختانه خودش بلد بود چیکار کنه و نیازی به دخالت من نشد. وقتی مامان تنها فسقلی خوش لباس باقی مونده اومد دنبالش، می خواست پوشک دخترک رو که صفا اسمش بود عوض کنه. نمیدونم از کدوم کشور آفریقایی اومده بودن اما خانوما به سبک خانوم های ایرانی مانتوی بسیار بلندی پوشیده بود که اپل های مانتو منو یاد مانتوهای دهه ی هفتاد انداخت! البته فقط اپل ها شبیه بود والا مانتوی بسیار زیبا و خوش دوخت و متناسبی بود که با روسری خانم به رنگ سورمه ای ست شده بود. خلاصه وقتی مادر صفا خواست پوشکش رو عوض کنه، مادرش با خنده ای معذب و دودلی گفت آخه دلم نمی خواد کسی تو رو ببینه! یکدفعه من پرت شدم به بیست سال قبل. یادم به مامان و خاله های خودم افتاد که موقع پوشک عوض کردن نمی ذاشتن پسرا توی اتاق باشن یا اگه نوزاد پسر بود دخترا اجازه ی ورود نداشتن. اینجا این چیزا اصلا مطرح نیست واسه همین کسی متوجه منظورش نشد. من گرفتم قضیه از چه قراره. رفتم جلوش وایسادم و گفتم من اینجا می ایستم تا کسی شما رو نبینه و مزاحم کارتون نشه. راحت بچه رو عوض کنید. خیلی تشکر کرد. هر چند دو تا پسربچه ی شیطون گیر داده بودن که ببینن اون پشت چه خبره و دهن منو صاف کردن تا مادر بچه تونست کارش رو انجام بده.

بعد از اینکه کار ما تموم شد و بچه ها رو تحویل والدینشون دادیم به بقیه برای شام پیوستیم. شام چی بود؟ پاستا! خیلی برام جالب و بسیار احترام برانگیز بود که پول بیخود خرج تشریفات نکردن. در عین حالی که دو وعده غذا دادن اما همه چیز ساده و به نسبت ارزون برگزار شد. کیف کردم از اینکه پولی رو از مردم و خیرین جمع می کنن خرج چیزای بیخود نمی کنن. موقع شام با آدم های بیشتری آشنا شدم. آدم هایی که هر کدوم از یه جای متفاوت اومده بودن اما همه هدف مشترکی داشتن: حمایت از آدم هایی که نیاز به کمک دارن. برنامه ی موسیقی و رقص تدارک دیده بودن که بسیار به دل نشست. اول یه گروه موسیقی عربی نواختن. عرب ها بلند شدن و رقصیدن. بعد یه گروه از برمه اومدن و رقص سنتی اشون رو با چوب های بلند بامبو انجام دادن که دهن همه از این همه سرعت و مهارت باز موند. بعد دخترکی هندی اومد رقصید و آخرش هم گفت هر کی بخواد هندی رقصیدن یادبگیر من بهش یاد می دم. داوطلبان رفتن جلو. چند تا حرکت دست مثلا ساده بهشون یاد داد و بعد موسیقی گذاشتن تا برقصن. شلیک خنده بود که هوا می رفت! آخر کار هم اعضای انجمن اومدن و شعری رو به اسپانیایی خوندن. اکثر جمعیت انجمن اسپانیایی زبان هستن. بعضیاشون حتی انگلیسی هم نمی تونن حرف بزنن واسه همین مترجم همزمان انگلیسی به اسپانیایی هم داشتن. یکی از مترجما 13 سال بود که با انجمن همکاری می کرد. این آدم ها رو دوست دارم. حس بودن در کنارشون با حسی که موقع کار کردن در موزه دارم خیلی فرق می کنه. توی موزه زبان مشترک زیبایی و هنره، شادی و رنگه اما اینجا غم و غربته، تنهایی و فقر که زبون مشترک آدم هاست. توی انجمن آدم ها خیلی با هم مهربونترن و آغوششون برای پذیرایی از همه بازه. موقع خداحافظی به مری گفتم دلم می خواد بیشتر باهاشون همکاری کنم. امیدوارم این فرصت جور بشه.

تجربه ی عالی ای بود هر چند روز خوبی نبود. بودن در اون جمع هر چند دلم رو گرم کرد اما بی نهایت غمگینم هم کرد. یادآوری خاطرات اون روزهای سخت بدجور شکستم. روزهایی که تقریبا یک سال ازشون گذشته.

از امروز تعطیلات شکرگزاری شروع شده. دیشب بچه ها شام خونه ی ما بودن و امروز راهی سفر شدن. این تعطیلات با تعطیلات سال های قبل دو فرق اساسی داره: برای اولین بار محمد در تعطیلات شکرگزاری درس و مشق و تکلیف نداره و اینکه ما فقط خودمون دو تا هستیم. کلی برنامه های کوچولو کوچولو واسه خودم چیدیم. فردا اگه خدا بخواد می خوایم یه سفر یک روزه بریم. دلم می خواد از لحظه لحظه ی این یک هفته نهایت استفاده رو ببرم. کی می دونه آینده چی تو چنته داره؟!

۱۷/۱۱/۲۰
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل