آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

792

چهارشنبه, ۲۲ نوامبر ۲۰۱۷، ۰۹:۱۴ ب.ظ

تعطیلات ما با موفقیت شروع شده! دیروز زدیم به جاده و رفتیم سفر. به پیشنهاد کارول برای سفر یک روزه رفتیم به لویی ویل در ایالت کنتاکی. حدود دو ساعت و نیم با نشویل فاصله داره. از اونجایی که مدتها بود تنها با هم نرفته بودیم سفر، هر دو خیلی خیلی مصمم بودیم که این دفعه این تصمیم رو عملی کنیم. واسه همین صبح بدون معطلی ساعت 6 از خواب بیدار شدیم و ساعت 7 زدیم به راه. مسیر رفتن رو من رانندگی کردم. اولین تجربه ی رانندگی در سفر و اولین تجربه ی رانندگی طولانی. خیلی خیلی خواب آلود بودم اما طاقت آوردم. محمد بیشتر راه رو برام هفت پیکر نظامی خوند و وقتی محمد یه متن ادبی رو می خونه باید بیت به بیت و کلمه به کلمه اش رو دقیق معنی کنه و بفهمه. این شد که مجبور بودم حواسم رو جمع کنم که به سوال هاش جواب بدم و به این ترتیب یه کمی خوابم پرید. مستقیم رفتیم جایی که معرفه به چهار پل بزرگ. این چهار تا پل روی رودخانه ی اوهایو ساخته شدن. زمانی قدیمی ترین پل از این چهارتا اولین پل بزرگی بوده که خط راه آهن ازش رد می شده و دو سر رودخونه ی عظیم اوهایو رو به هم وصل می کرده. الان اون پل قدیمی دیگه به مسیر پیاده روی و دوچرخه سواری تبدیل شده اما سه پل غول پیکر دیگه در کنارش ساخته شدن که همون کار رو می کنن. هوا روی رودخونه وحشتناک سرد بود و به قول محمد سوز مریضی می اومد اما روز بسیار زیبا و منظره ی خیلی قشنگی بود. به محمد گفتم این سرزمین خیلی غنیه، پر آب و سرسبز؛ یکی از علتاش هم اینه که فقط سیصد چهارصد سال از کشفش به وسیله ی مردم متمدن گذشته! اگه مثه ایران سه هزار سال پیش مردم بهش رسیده بودن الان با خاک یکسان شده بود. به هر حال بعد از پیاده روی روی رودخانه و گذشتن ازش، توی شهر چرخ زدیم و صد البته لازم به یادآوری است که بیش از چهار پنج دفعه موقع عبور از پل ها خروجی ها رو اشتباه رفتیم و هی از این ایالت وارد ایالت دیگه شدیم و برعکس!

ناهار رو توی یه رستوران اتیوپیایی خوردیم. بار اولمون بود. صاحب رستوران مرد بسیار بسیار گرم و صمیمی ای بود. گفت عربی می دونه و سالها پیش سعی کرده فارسی یاد بگیره اما الان چیزی یادش نمیاد. گفت ایران سابقا توی کشورش یه کنسولگری داشته که متعلق به پدر این آقا بوده و پدر ایشون یه عکس خیلی بزرگ داره که در کنار شاه و کندی و پادشاه اتیوپی گرفته! نکته ی جالب در مورد غذای اتیوپیایی اینه که به شکل سنتی با دست خورده میشه و مهمتر اینکه با یه جور نون خاص آماده میشه که با گندم پخته نشده! یه بشقاب خیلی بزرگ و گرد برامون آوردن که کفش رو با نونی قهوه ای رنگ با حباب های زیاد پوشنده بودن. وسط این نون خورشت بود و سبزیجات و طرف دیگه ی بشقاب چند تکه نون دیگه. صاحب رستوران که حالا دیگه با ما آشنایی ای به هم زده بود سراغمون اومد و به من توضیح داد چطوری باید با دست غذا بخورم. بعد هم رفت و یه بشقاب برنج به حساب خودش برامون آورد چون موقع سفارش ما دو دل بودیم که نون یا برنج و در نهایت نون رو انتخاب کرده بودیم. اینقدر مهربون بود و مهمون نواز بود که به فکر ما باشه. البته ما اصلا به برنج نرسیدیم چون اینقدر حجم نون توی بشقابامون زیاد بود که نمی شد برنج خورد. نون مورد نظر خیلی نرم و لطیف بود و یه کم ته مزه ی ترشی داشت. صاحب رستوران برامون گفت که با آرد گیاهی پخته میشه که توی اون منطقه رشد می کنه و جالب تر اینکه تقریبا کالری این نون صفره!!! بعد هم روی گوشی اش تحقیقات انجام شده در مورد خواص این گیاه رو بهمون نشون داد که باعث تعجب بیشتر ما شد. وقتی دید من نون کف بشقابم رو نخوردم و فقط خورشت وسطش رو خوردم بهم گفت اینجا غذای اصلی اون گوشت یا خورشت محسوب میشه اما توی اتیوپی غذای اصلی نونه نه خورشت! جالب تر اینکه این رستوران کباب هم داشت واسه همین در همون حینی که ما اونجا بودیم دو تا خانم ایرانی هم اومدن که غذا بخورن که البته ما آشنایی ندادیم. خلاصه اینکه هم غذای خوشمزه و جدیدی خوردیم، هم اطلاعات تازه ای کسب کردیم و هم با آدم بسیار مهربونی آشنا شدیم که مثل بقیه ی آدمای مهربون دنیا دیدنش غنیمته. بعد از ناهار به کافه ای رفتیم که کارول نشونی اش رو بهمون داده بود و قهوه و تارت لیمو و بلوبری گرفتیم که در نوع خودش بی نظیر بود. از اونجا زدیم به جاده. برگشتن رو محمد رانندگی کرد. تقریبا حدود 5 بعدازظهر خونه بودیم. خسته اما خوشحال.

امروز به نیت پیاده روی لب دریاچه زدیم بیرون اما هوا به طرز عجیبی سرد بود و اصلا تصور قدم زدن غیرممکن به نظر می رسید. واسه همین تصمیم گرفتیم بریم سینما. اونم چه فیلمی؟ کارتون جدید دیزنی: کوکو! حرف نداشت. تقریبا مطمئنم که اسکار امسال رو این فیلم خواهد برد. داستان فیلم یک طرف، هنری که در کشیدن و طراحی تصاویر به خرج داده بودن هم یک طرف. از همه جالب تر و مهم تر اینکه ساخته شدن همچین فیلم هایی اونم توسط کمپانی های بزرگی مثل دیزنی نشون میده که کم کم آمریکایی ها دارن فرهنگ لاتین رو به شکل رسمی در کشورشون می پذیرن. اینکه دیگه مکزیکی ها رو مسخره نکن و به جاش چشماشون رو باز کنن که همین الان زندگی آمریکایی بدون اینکه بفهمن چقدر متاثر از فرهنگ مکزیکی است، جای شکر داره. بعد از فیلم رفتیم رستوران تایوانی مورد علاقه امون و ناهار خوردیم. بعدشم رفتیم با هم خرید. فردا روز شکرگزاریه. امسال ما هم به یه مهمونی دعوتیم البته نه یه مهمونی آمریکایی بلکه یه مهمونی ایرانی! دوستان ایرانی جدیدمون ما رو فردا برای ناهار دعوت کردن. زهرا قراره بوقلمون بپزه، پروشاد قراره سبزیجات و مخلافاتش رو درست کنه، خدیجه قراره پای کدو بیاره و منم قول دادم دسر درست کنم.

هنوز خیلی از تعطیلات باقی مونده.

۱۷/۱۱/۲۲