آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915
  • ۱۹ مارس ۱۸ ، ۲۰:۵۴ 908
  • ۱۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۴۹ 905
  • ۱۴ مارس ۱۸ ، ۲۲:۱۶ 903

811

دوشنبه, ۱۱ دسامبر ۲۰۱۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ

این روزها عضو تازه ای به خانواده ی ایرانی ها ساکن نشویل اضافه شده. برخلاف همیشه این عضو جدید ایرانی ای تازه رسیده به آمریکا نیست بلکه دختر تازه متولد شده ی خدیجه و رضا است. هانا روز جمعه به دنیا اومد. خدیجه ی بیچاره بیش از 24 ساعت درد کشید تا بالاخره دخترک رو به دنیا آورد. گویا اینجا تا سه روز درد کشیدن هم جز فرایند طبیعی زایمان محسوب می شه. من و جمعی از خانم های گروه روز شنبه صبح رفتیم بیمارستان دیدنشون. هر سه بی نهایت خسته بودن. ساعت ها بی خوابی یک طرف، استرسی که کشیده بودن و البته دردی که خدیجه تحمل کرده بود از پا انداخته بودشون. دخترک هم از گریه و بی تابی کم نذاشته بود. پرسنل بیمارستان برای رسیدگی به این همه مادر در حال زایمان کافی نبوده و خدیجه ساعت ها مجبور شده توی اتاق انتظار بشینه تا بهش اتاق بدن. خلاصه با اینکه همه ی بازدید کنندگان بر این باور بودن که خدیجه باید بره خدا رو شکر کنه که توی ایران زایمان نکرده؛ اما به هر حال خدیجه و رضا معتقد بودن انتظارتشون اصلا برآورده نشده.

ما برای اینکه کمکی بهشون کرده باشیم تصمیم گرفتیم تا هر کدوم واسه سه روز غذا درست کنیم و براشون ببریم تا دست کم نگران این مورد نباشن و سرشون فقط گرم بچه باشه. از اونجایی که خونه ی ما با خدیجه اینا فقط ده دقیقه فاصله داره و من بقیه ی هفته رو گرفتارم، قرار بر این شد که نوبت اول با من باشه. امروز صبح زود محمد بیدارم کرد که رضا توی گروه پیام گذاشته که به کمک احتیاج دارن، می تونی بری؟ گویا هانا دیشب رو تا صبح گریه کرده بوده و خدیجه فقط نیم ساعت تونسته بوده بخوابه. داشتن بچه رو می بردن دکتر و احتیاج داشتن وقتی برمی گردن یکی بره کمکشون. منم که باید به هر حال غذا می بردم براشون، اعلام آمادگی برای کمک های بعدی رو هم کردم.از اونجایی که ساعت نه و نیم وقت دکتر داشتن، زمان زیادی برای من باقی نمی موند تا غذا درست کنم. بلافاصله بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. خلاصه به هر بدبختی ای بود و به قیمت ترکوند آشپزخونه ام از بالا تا پایین، حدود ساعت ده چهار جور غذا حاضر و بسته بندی شده بود. خوشبختانه اینقدر فرصت کردم که تمیزکاری هام رو بکنم تا رضا زنگ بزنه. من حدود یه ربع به یک خونه اشون بودم. دخترک در حال گریه کردن بود. دکتر گفته بود همه چی طبیعیه و فقط باید در کنار شیر مادر بهش یه جور شیرخشک هم بدن که سیر بشه. کمک کردم خدیجه غذاها رو جاسازی کنه و براشون غذا کشیدم. بعد هم نی نی رو بغل کردم و خوابوندم تا اونا بتونن یه نفسی بکشن و یه چیزی بخورن. خدیجه می گفت هانا خیلی جلوی غریبه ها آبروداری می کنه. تا یه کسی می آد بهشون سر بزنه دخترک آروم می خوابه و دست از سر و صدا برمی داره اما امان از اون وقتی که مهمون مورد نظر از شعاع مورد نظر سرکار خانم دور بشه! من یه دو ساعتی اونجا بودم و وقتی که می خواستن استراحت کنن زدم بیرون. قرار شد اگه بازم کمک لازم داشتن خبرم کنن که دیگه ازشون خبری نشده. این روزا خیلی روزهای سختی برای هر سه خواهد بود اما خیلی زود همه اشون به خاطره های خنده داری تبدیل خواهند شد.

۱۷/۱۲/۱۱
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل