آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915
  • ۱۹ مارس ۱۸ ، ۲۰:۵۴ 908
  • ۱۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۴۹ 905
  • ۱۴ مارس ۱۸ ، ۲۲:۱۶ 903

828

پنجشنبه, ۲۸ دسامبر ۲۰۱۷، ۰۸:۲۶ ب.ظ

هفته ی شلوغ ما تقریبا رو به اتمامه. مهمونی کریسمس خیلی خوب و صمیمی برگزار شد. من آلبالو پلو با مرغ درست کرده بودم. هر چند پلو به کلی شفته شده بود و کلا قیافه نداشت اما مزه اش بی نهایت خوشمزه شده بود. به عنوان اولین تجربه ام به نظرم تقریبا قابل قبول بود. اینجا آلبالو گیر نمیاد. سالی یکبار نزدیک کریسمس بعضی از فروشگاه ها کمپوتش رو میارن. مجبور شدم کمپوت آلبالو رو فرآوری کنم که در این مورد واقعا به خودم افتخار می کنم. باورش عجیبه که پارسال هم کریسمس خونه ی زهرا اینا بودیم. به این زودی یک سال گذشته. 

مهمونای ما فردا کریسمس ساعت 2 بعدازظهر رسیدن. اسامه به همراه همسر و سه فرزندش: عمر، ده ساله، رغد، نه ساله و انس سه ساله. بچه های بی نهایت با ادب و شیرینی بودن هر چند شیطنت های خاص خودشون رو داشتن. عمر یک لحظه از سوال کردن باز نمی ایستاد. رغد دخترک بسیار زیبا و باهوشی بود که وقتی مادرش اون دور و برا نبود که بهش بگه این کار رو بکنه یا نکنه، بسیار صمیمی و مهربان بود با رگه هایی از شوخ طبعی که کمی بیشتر از سنش بود. انس دور خونه می چرخید و می چرخید و با زبونی که یه کم می گرفت بسیار فصیح انگلیسی حرف می زد. دامنه ی لغاتش برای یه بچه ی سه ساله بیش از اندازه بود. اسامه و خانواده اش اهل مصرن و اسامه تقریبا هم رشته ای محمد محسوب میشه در دانشگاه ایندیانا. خانمش زن بسیار مهربان و خجالتی ای بود که بی نهایت زیبا بود. متاسفانه نه اون اسم منو فهمید نه من اسم اونو فهمیدم نه اونو مال منو واسه همین تمام مدت همدیگه رو خواهر صدا می کردیم! جالب تر اینکه این جور نام گذاری منو اذیت نمی کرد. نمی دونم چرا شاید بخاطر اینکه واقعا احساس می کردم وقتی میگه خواهر، از یه اعتقاد قلبی سرچشمه می گیره و لق لقه ی زبونش نیست. بسیار محجبه بود. حتی توی خونه هم مانتوی بلند و مقنعه ی بلند سرش بود. اولش که وارد شدن به نظرم رسید نمی تونه انگلیسی حرف بزنه. از رغد پرسیدم بهم گفت می تونه. یه کم سخت سر حرف زدن باهاش باز شد اما بعد معلوم شد بسیار صمیمی و ساده است. سال پیش پدرش فوت شده بود و نتونسته بود برگرده قاهره چون مثل ما دیگه ویزا نداره. خیلی دل شکسته و ناراحت بود مخصوصا که مادرش راضی نمی شد که بیاد و بیچاره می ترسید ترامپ قانونی علیه مصری ها هم تصویب کنه. حرفمون رفت سمت حجاب و مسائل حاشیه ایش. ازش پرسیدم تا حالا کسی به خاطر لباسش حرفی بهش زده یا اذیتش کرده؟ گفت توی کلاس زبان یه خانم چینی هست که خیلی بی ادبه. مسخره اش می کنه و مثلا با تحقیر ازش می پرسه چند لایه لباس پوشیدی؟ یه بار هم اومده کنارش نشسته و بی مقدمه مقعنه اش رو زده بالا. وقتی پرسیده چرا، گفته می خواسته ببینه زیر مقنعه مو هست یا کچله!!! خیلی عصبانی شدم. بی شعوری بعضی از آدما ته نداره. ناهار براشون مرغ پرتغالی درست کرده بودم. بچه ها خیلی دوست داشتن. عصر هم رفتیم چراغ های کریسمس رو توی اپری میلز دیدیم. وحشتناک شلوغ بود. در کنار شلوغی هوا چنان سرد بود که مرگ رو به چشم می دیدی. می گفت ایندیانا الان منفی ده درجه است! باورش سخت بود که منفی چندین درجه تا این اندازه کشنده است حالا منفی ده درجه دقیقا ممکنه چقدر سردتر باشه. شب که برگشتیم برنامه داشتم شام براشون ماهی درست کنم مخصوصا که ظهر از بچه ها پرسیده بودم و بی نهایت استقبال کرده بودن. اجازه نداد. گفت باید شام سبک بخورن و زود بخوابن. هر چند توی ذوق بچه ها و من خورد اما توی دلم خیلی تحسینش کردم. بچه های باهوش و با ادب با همچین تربیتی بار میان. صبح سه شنبه باید می رفتم موزه. محمد صبح زودتر بلند شد و براشون صبحانه آماده کرد. عمر هم اومد و به محمد در درست کردن تخم مرغ کمک کرد. من رفتم سر کار و اونا با هم رفتم باغ وحش. موزه برخلاف انتظار چندان شلوغ نبود. سر ناهار توی یه رستوران هندی نزدیک موزه بهشون پیوستم. بچه ها بی نهایت از باغ وحش خوششون اومده بود. حتی عمر واسه منی که اونجا نبودم هم فیلم و عکس گرفته بود تا از لذت اکتشافش محروم نشم. غذای هندی رو خیلی خیلی دوست داشتن. بعد از ناهار هم تصمیم گرفتن که برگردن. اسامه عجله داشت که زودتر برگرده. با اینکه کمتر از یک روز پیشمون بودن و باید اعتراف کنم یه لحظه هایی بچه ها و همهمه اشون منو به مرز جنون رسونده بودن اما وقتی گفتن می خوان برن دلم گرفت. آشنایی باهاشون واقعا غنیمتی بود. امیدوارم دوباره دیدارشون دست بده. برامون از ایندیانا نون سنگک و بربری و ایستک انار آورده بودن. خونه امون واقعا روشن شد. به همین مناسبت امروز صبح شقایق اینا رو دعوت کردیم برای صبحانه خونه امون. یه صبحانه ی مفصل تدارک دیدم با نون ایرانی. خیلی چسبید. فردا تولد دعوتیم. شاید یکشنبه هم برای جشن سال نو جایی بریم اما در کل به نظر می رسه بالاخره توی سراشیبی کارها و فعالیت ها افتادیم.