آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020
  • ۳۰ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۳ 1011
  • ۱۹ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۹ 1000
  • ۱۸ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۴۲ 999
  • ۱۷ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۱۷ 998
  • ۰۲ ژوئن ۱۸ ، ۲۱:۵۷ 983

862

پنجشنبه, ۱ فوریه ۲۰۱۸، ۰۷:۰۱ ب.ظ

در این مدت طولانی ای که ننوشتم خیلی اتفاقا افتاده؛ از برف و سرما و سرفه تا دورهمی و مهمونی و بچه داری و سخنرانی. اما خبر مرگ سپیده کنکاش همه ای این اخبار رو بی اعتبار کرد. سپیده شاگرد من بود، دوست من بود، هم دانشگاهی من بود؛ سپیده از خیلی از جهات من بود. قد بلندی داشت و به نظر من به شکل شگفت آوری زیبا بود. بسیار دانشمند اما فروتن و ساکت بود. صدای قشنگِ محزونی داشت و خوب شعر می خوند. هنوز صداش توی گوشمه که سر کلاس سعدی، ردیف جلو نشسته بود و برام می خوند: خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت/ حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت... .

سپیده دختر بااستعدادی بود، خیلی با استعداد. داشت مسیر موفقیت و درخشیدن رو پله پله، درست و با موفقیت، پشت سر می ذاشت تا اینکه توی شب برفی اتوبوسش از مسیر منحرف شد و... تمام. وقتی خبر رسید، اول متعجب بودم و لال. آگهی ترحیمش رو دیدم. باورم نمی شد. مگه می شد سپیده ی کنکاش، اون همه جوون و زیبا و با استعداد، مرده باشه؟! بعد عکس ها و یادداشت های توی اینستاگرام بود. بعد گریه بود، گریه بود، گریه بود. بعد حسرت و ناباوری بود. بعد برفی از غم بود که روی سر و دلم بارید. احساس کردم هزار سال پیر شدم. احساس کردم بخشی از وجودم رو از دست دادم؛ تکه ای از من توی جاده از مسیر منحرف شد و دیگه برنگشت. فکر کردم این همه آدم زنده هستن که وجودشون جز عذاب برای دیگران چیزی نیست، چرا اونا نه؟ چرا سپیده؟ یه لحظه خودم رو دیدم؛ خودم رو دیدم که یک عمر دست و پا زدم تا به اوج برسم اما درست در لحظه ی سرنوشت ساز همه چیز رو از دست دادم. فرق من با سپیده چیه؟ هیچی! فکر کردم مگه این قانون طبیعت نیست که اول پدرا و مادرا و معلما می میرن بعد بچه ها و شاگرداشون؛ چرا ما زنده ایم و سپیده مرده؟ فکر کردم... بعد هی این برف سنگین و سنگین و سنگین تر شد. بعد من هی پایین و پایین و پایین تر رفتم. بعد رو جسد سپیده نماز خوندن و من اونجا نبودم. بعد سپیده رو خاک کردن و من اونجا نبودم. بعد برای سپیده همه جا مراسم گرفتن و من نبودم. بعد غم همه رو به هم نزدیک تر کرده بود و من رو از همه دور. دلم می خواست کسی باشه که سپیده رو بشناسه، که غم منو بفهمه، که در غم شریک باشیم، تا بتونم سر روشونه اش بذارم و زار بزنم، هی زار بزنم، هی زار بزنم. دلم می خواست برم سر خاکش و مشت مشت خاک به سرم بپاشم و بلند داد بزنم: ای وای! خاک بر سر شدم! اما نشد. امروز برای سپیده توی مسجد مراسم سوم و هفتم گرفته بودن. بازم من نبودم... .

نوشته بودم می ترسم از اون روزی که بالاخره بتونم برگردم شیراز و ببینم همه چی عوض شده. ببینم من غریبه ام و دیگه خبری از شیرازی که من می شناختم نیست. کامنت گذاشته بودن که بی خیال! شیراز تا صد سال دیگه هم عوض نمیشه و از جاش تکون نمی خوره؛ تو خوش باش! همه ی این چند روز به اون کامنت ها فکر کردم. چطور ممکنه شیراز عوض نشده باشه و عوض نشه؟! ایناها، اینم نشونه اش: آدمایی که می شناسم دارن تموم می شن، تغییری از این بزرگتر؟!

هر وقتی جوونی می میره، بلافاصله این شعر ملک الشعرا بهار به ذهنم می یاد:

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن! بهر خدا داد کنید!


غم مثه برفه، بالاخره یه روزی آب میشه اما سوز و سرماش از یاد استخوونای آدم نمی ره... .

۱۸/۰۲/۰۱
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل