آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020

888

سه شنبه, ۲۷ فوریه ۲۰۱۸، ۱۰:۱۷ ب.ظ

تقویم ها قاطی کردن! امسال فوریه 28 روزه است و همین باعث شده که تاریخ تولدم رو به معنای واقعی کلمه گم کنم. براساس تقویم خورشیدی تولد من 9 اسفنده که میشه 27 فوریه. امسال واقعا نمی دونم چه روزی به تقویم میلادی تولدمه! به هر حال از امروز صبح تا فردا شب تبریک تولد خواهم شنید که فوق العاده است.

در بین همه ی اتفاقات روزمره و گاهی تلخی که در این ده دوازده روز گذشته افتاد، رسیدن بسته ی پستی از ایران مثه سیلی بود که تقریبا همه اشون رو شست و برد. من اینقدر به محمد نق زده بودم که کادو رو زودتر بده که یکشنبه تصمیم گرفت از کادوهام رونمایی کنه مخصوصا به این علت که من امروز و فردا خونه نبودم و نیستم. وقتی رفت و یه جعبه ی بزرگ آورد که توش یه بسته ی زرد رنگ با علامت پست ایران بود، قلبم تقریبا وایساد. اشکم ناخودآگاه سرازیر شد. هر تکه لباسی یا گوشواره یا گردنبندی که از جعبه در می آوردم گریه ام شدت بیشتری می گرفت. باورم نمی شد. محمد گفت مامانم بهش پیام داده که می خواد از ایران واسه تولدم چند تا خورده ریز بفرسته. محمد هم آدرس اشکان رو داده بود که بسته بره دم خونه ی اشکان و من خبردار نشم.  باور نکردنی بود. توی بسته لباسای رنگارنگی بود که مامانم و خواهرم برام خریده و یواش یواش جمع کرده بودن. خواهرام هم هر کدوم جداگانه برام گردنبند و گوشواره خریده بودن و به لباسا اضافه کرده بودن. با چشم گریون زنگ زدم بهشون. احساس می کردم سوراخی توی زمان باز شده که ما رو نه مجازی، بلکه واقعی بهم وصل کرده. بیچاره مامان و خواهرم کلی گریه کردن اما خیلی خوشحال بودن. البته هیچ تصوری از اینکه با من چیکار کرده بودن هم نداشتن. اینکه آدم هایی دور و برت باشن که تو اینقدر براشون با ارزش باشی که ماه ها برای خوشحال کردنت برنامه ریزی کنن، بهترین هدیه ی تولدیه که میشه گرفت. راستش هنوز هدیه ها رو سر و سامون ندادم و حتی نپوشیدم. انگار هضم این اتفاق نیاز به زمان بیشتری داره برام. فقط غم نیست که به زمان برای درک شدن و پذیرفتن احتیاج داره، گاهی حجم بعضی از شادی ها هم نیاز به زمان برای پذیرفتن داره.

۱۸/۰۲/۲۷
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل