آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۳ می ۱۸ ، ۲۳:۰۶ 963
  • ۲۹ آوریل ۱۸ ، ۲۳:۱۹ 949
  • ۲۷ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۳۵ 947
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915

900

يكشنبه, ۱۱ مارس ۲۰۱۸، ۱۰:۴۴ ب.ظ

تعطیلات بهاره هم تمام شد. خیلی نمی شد بهش گفت «بهاره» چون هوا دوباره سرد شده و حتی یک شب برف هم اومد. البته فقط در این حد که گل های بیچاره ی منو از سرما بسوزونه والا دوامی نداشت. کار خاصی در طول تعطیلات نکردیم. بیشترش رو خونه بودیم. شروع تعطیلات یه مهمونی تولد مفصل واسه خودمون گرفتیم که بخوبی برگزار شد و من رو صاحب گلدون های زیبای بسیاری کرد. یه روز صبح هم رفتم خونه ی الن تا در مورد باشگاه کتاب زنان با هم به توافق برسیم. خونه اش وسط جنگل روی تپه بود. قدیم اما خیلی بزرگ بود. سگ سیاه گنده ای هم داشت که می گفت چهارده سالشه و اینقدر پیره که به سختی تکون می خوره. یادم نمیاد اسم سگش چی بود اما این نکته رو متوجه شدم که همونطور که من سگ های بزرگ رو دوست دارم، اونا هم از من خوششون می آید. برعکس، نه من چشم دیدن سگای کوچیک رو دارم نه اونا چشم دیدن من رو! مادر الان به تازگی در سن نود و چند سالگی فوت کرده. الن مدتی از مادرش مراقبت می کرد. سگ و مادرش خیلی خیلی با هم دوست و صمیمی شده بودن. الن برام تعریف کرد ساعت های آخر زندگی مادرش، وقتی که فقط روی تخت بی حرکت دراز کشیده بوده و مدتها بوده حتی چیزی نخورده بوده و منتظر بوده مرگ سراغش بیاد، سگ می ره و سرش رو می ذاره روی پای مادرش. الن می گفت مادرش شروع می کنه به نوازش سگ! می گفت این آخرین حرکت و نشانه ی زنده بودن مادرش بوده. تصمیم گرفتیم تا با اتاقی از آن خود ویرجینیا ولف شروع کنیم و با خوندن آثار نویسندگان زن پیش بریم. به نظرم دور همی جالبی بشه. 

مثل همیشه خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم سال جدید داره از راه می رسه. خوشبختانه ما امسال هم خونه تکونی نداریم. سال اول که تازه اومده بودیم توی خونه و همه جا تمیز بود. پارسال هم که قصد داشتیم خونه رو عوض کنیم و خونه تکونی معنایی نداشت. امسال هم که دو ماه و نیم دیگه داریم از این خونه می ریم و دلیلی نداره این خونه ی عریض و طویل رو از سر تا پا بشورم و بسابم. به این ترتیب در این سه سالی که سر خونه و زندگی خودمم، حتی یک بار هم خونه تکونی نکردم!

شقایق یادم آورد باید کم کم هفت سین رو آماده کنیم. هیچ ایده ای برای سفره ی امسال ندارم. محمد امسال گیر داده بود که باید سبزه بکاری. من نه بلدم نه حوصله اش رو دارم. امشب که خونه ی پروشات بودیم گفت برام سبزه سبز می کنه. گندم ها رو دادم بهم که بشورم و روشون دعا بخونم. بعد هم توی آب سرد خیسوند تا فرایند سبز کردن رو در آینده آغاز کنه. چه دعایی خوندم؟ ناخودآگاه شروع کردم به خوندن آیت الکرسی. اولین دعایی که مامان بهمون یاد داد و تنها دعایی که هر وقت و همیشه ناخودآگاه سراغم میاد و زیر لبم زمزمه میشه. زهرا می گفت مامانش معتقده که اگه سبزه هاش خوب رشد نکنن، سال سال خوبی نخواهد بود. یعنی سبزه های من سبز می شن؟ یعنی سال جدید، سال متفاوت و بهتری خواهد بود؟

۱۸/۰۳/۱۱
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل