آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020
  • ۳۰ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۳ 1011
  • ۱۹ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۹ 1000
  • ۱۸ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۴۲ 999
  • ۱۷ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۱۷ 998
  • ۰۲ ژوئن ۱۸ ، ۲۱:۵۷ 983
  • ۱۳ می ۱۸ ، ۲۳:۰۶ 963
  • ۲۹ آوریل ۱۸ ، ۲۳:۱۹ 949
  • ۲۷ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۳۵ 947
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946

915

دوشنبه, ۲۶ مارس ۲۰۱۸، ۰۹:۲۳ ب.ظ

با هر کس حرف می زنم ازم می پرسه: «عیدت چطور بود؟» مجبورم به همه بگم که اینجا عملا از عید خبری نیست چون تعطیلی و جشن گرفتنی در کار نیست. امسال ما خوش شانس ترین خانواده در بین دوستانمون بودیم که لحظه ی سال تحویل رو سر کار نبودیم و پیش هم بودیم. از فردای سال تحویل هم که همه رفتن سر کار و زندگی خودشون و تقریبا فراموش کردیم سال نو شده. چند روز اول وقتی می رفتم بیرون خیلی تعجب می کردم که چطور این آدما دارن زندگی عادی اشون رو می کنن در حالی که بهار از راه رسیده و یه سال جدید شروع شده اما کم کم خودمم هم به این آدما پیوستم. جریان زندگی آدم رو با خودش می بره؛ حالا هر چی هم که برخلاف جریان شنا کنی بازم در نهایت باید حل بشی.

محمد روز جمعه برای ارائه ی مقاله توی کنفرانسی رفت مینیاپولیس. نزدیک به 14 ساعت رانندگیه و واقعا برامون نمی صرفید بخوایم با ماشین یا دو تایی با هم بریم. بخاطر همین جمعه صبح زود رفت و شنبه شب هم برگشت. بلیط رفتش مستقیم نبود واسه همین با اینکه ساعت هفت و نیم صبح پرواز داشت ساعت سه تازه رسید و حسابی خسته شد. صبح کله ی سحر بردمش فرودگاه و از ترس گیر افتادن در ترافیک برگشت، جلوی ورودی شرکت هواپیمایی مورد نظر پیداش کردم و رفتم. وقتی رسیدم خونه هوا هنوز تاریک بود و حال عجیبی داشتم. اولین باری نبود که محمد تنها جایی می رفت اما اولین باری بود که من می بردمش فرودگاه و تازه بدون خداحافظی درست و حسابی برمی گشتم. قرار بر این بود که شب برم پیش شقایق اینا بمونم که تنها نباشم. از اونجایی که خودم کلی کار داشتم و شقایق هم سرش خیلی شلوغ بود، گفته بودم حدود هفت عصر میام. روز شنبه قرار بود بریم خونه ی زهرا اینا عید دیدنی و گردهمایی دو هفته یکبارمون رو این بار به این شکل برگزار کنیم. باید خونه رو مرتب می کردم و برای شنبه غذا حاضر می کردم. ساندویچ درست کردم و شیرینی کشمشی پختم. وقتی همه ی کارام تمو شد ساعت 5 بود و تازه باید آماده می شدم که یک ساعت رانندگی کنم تا خونه ی شقایق اینا. خلاصه کلی خسته رسیدم مورفیس برو. شقایق و شیما، همسایه ی ایرانی جدیدشون، شام خوشمزه ای پخته بودن و جمع امون جمع بود اما جای محمد خیلی خالی بود. شب خیلی دیر خوابیدیم اما مهم نبود چون فرداش من کاری نداشتم انجام بدم جز لم دادن روی مبل و کتاب خوندن. البته یه کم هم به شقایق در وارد کردن نمره ها کمک کردم. پوریا گفت بخاطر گرفتاری و درس با ما نمیاد مهمونی واسه همین ما دو تا نزدیک پنج زدیم بیرون چون یک ساعت هم از خونه ی شقایق اینا تا خونه ی زهرا اینا رانندگی بود اونم توی بارون. خلاصه وقتی رسیدیم، حجت گفت شوهراتون کجان؟ بعد هم تلفن رو گرفت و به پوریا زنگ زد که پاشو بیا، عید دیدنیه، کلی خوراکی اینجاست، حیفه! پوریا هم گفت باشه. از اون ور هم محمد ساعت نه و نیم می رسید و قرار بود من برم فرودگاه دنبالش اما واقعا دلم نمی اومد مهمونی ای رو که تازه شروع شده بود ول کنم. محمد حتما می خواست بره خونه استراحت کنه چون این دو روز رو هلاک شده بود اما من می خواستم برگردم مهمونی. این شد که اشکان هم که نیومده بود مهمونی ساعت ده رفت دنبال محمد و ده و نیم به ما پیوستن. شب خوب و پر شادی ای بود. با اینکه از شیرینی کشمشی ام راضی نبودم اما مورد استقبال ویژه قرار گرفت. بعد هم همه برگشتیم سر زندگی عادی امون، انگار نه انگار که خانی اومده یا رفته. امروز محمد از صبح زود رفته و هنوز برنگشته. منم و یه عالمه کار و کتاب و کاغذ که روی دلمن اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم و هی بهشون نوک می زنم. نه، واقعا اینجا از عید خبری نیست.

۱۸/۰۳/۲۶
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل