آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۴ نوامبر ۱۸ ، ۱۳:۲۷ 1148
  • ۰۷ نوامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۷ 1141
  • ۰۵ نوامبر ۱۸ ، ۱۹:۳۴ 1139
  • ۳۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۱:۲۴ 1134
  • ۲۹ اکتبر ۱۸ ، ۲۰:۵۶ 1132
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070

944

سه شنبه, ۲۴ آوریل ۲۰۱۸، ۰۷:۵۱ ب.ظ

مدتها بود که می خواستم فرانک و آدری رو برای شام خونه امون دعوت کنم اما هر بار کاری پیش می اومد یا اتفاقی می افتد که نمی شد. از اونجایی که ما تقریبا فقط یک ماه دیگه توی این خونه هستیم، تصمیم گرفتیم هر چه سریعتر این خواسته رو عملی کنیم چون با اسباب کشی به یه آپارتمان کوچولو دیگه امکان مهمونی دادن رسمی وجود نداره. این شد که جمعه ی گذشته، فرانک و آدری و الن رو به همراه شقایق و پوریا واسه شام دعوت کردیم. بعد از کلی فکر و مشورت تصمیم گرفتن ته چین درست کنم و کوکوی سبزی. این بار برنامه ام این بود که ته چین رو برخلاف همیشه که توی پیرکس درست می کردم و بی دردسر توی فر می ذاشتم تا بپزه، توی قابلمه درست کنم که بتونم برش گردونم توی دیس و شکل قشنگ تری داشته باشه. از طرفی من هیچ وقت تا حالا هیچ جور کوکوی ای درست نکردم و چند باری هم که کتلت خوردیم محمد درست کرده بوده. بنابراین با دو تا چالش بزرگ برای این مهمونی رودربایستی دار روبرو بودم: اول اینکه ته چین رو درسته از توی دیگ در بیارم، دوم اینکه کوکو سبزی قشنگی بپزم. در مورد اول شقایق راهنمایی داد و در مورد دوم محمد کمک. سبزی کوکو رو از مغازه ی اینترنشنال ها خریدیم و بعد از خیس کردنش بهش زرشک و گردو اضافه کردم. محمد اون اندازه ای که مناسب می دونست بهش تخم مرغ اضافه کرد و به شکل زیبایی توی تابه سرخشون کرد. برای دسر هم شیرینی کشمشی و نارگیلی پخته بودم با مربای توت فرنگی. خلاصه اینکه اینقدر میز قشنگی چیده بودم که آدری نذاشت هیچ کس غذا بکشه تا بتونه ازش عکس بگیره! من که کوکو سبزی دوست ندارم و نمی خورم اما همه از مزه اش راضی بودن. خودم هم بی نهایت از ته چینی که پخته بودم رضایت داشتم. همه چیز شکر خدا خوب و مناسب بود و شب خاطره انگیزی رو برامون رقم زد. اما این پایان ماجراهای آخر هفته ی ما نبود.

از اونجایی که خیلی دیر شده بود، به شقایق و پوریا گفتیم شب بمونن و فرداش تصمیم بگیرن میخوان چیکار کنن. اتفاق مهم این بود که دوستان جدید ما، شیما و میثم، که همسایه ی شقایق اینا هم هستن به خاطر دردسرهای ویزا به شکل جداگانه رفتن سفارت و اسمشون به عنوان زن و شوهر توی پاسپورت همدیگه نیست. یعنی از نظر قوانین آمریکا زن و شوهر محسوب نمی شن. از قضا به خاطر مسائل حقوقی مجبور بودن هر چه زودتر عقدشون رو رسمی کنن. بهشون گفته بودن اول باید حاکم شرعتون عقدتون کنه تا بعد مدارک رو بفرستید دفتر حافظ منافع ایران تا سند ازدواج براتون صادر بشه. این بندگان خدا هم بعد کلی جستجو تونسته بودن یه آخوند شیعه رو پیدا کنن توی حومه ی نشویل و با هزار بدبختی راضی اش کنن که آخر هفته عقدشون کنه. شقایق و پوریا قرار بود شاهدشون بشن. تا صبح شنبه ساعت عقد معلوم نبود تا اینکه نزدیکای ظهر خبر دادن که پنج و نیم باید فلان جا باشیم. این شد که ما یکدفعه عروسی افتادیم اونم نه فقط به عنوان مهمون بلکه به عنوان تنها فامیل عروس و داماد و البته شهدای عقد! خلاصه ساعت پنج چهارتایی در حالی که برای احتیاط روسری با خودمون برده بودیم، با گل و شیرینی رسیدیم خونه ی عاقد. عاقد عرب عراق بود اما فارسی حرف می زد و می فهمید. خونه اش پر از المان های اسلامی و شیعی بود و یه عالمه زینگول پینگول به همه جا وصل کرده بود. ما خوشحال و مودب و هیجان زده رفتیم  نشستیم تا اول برگه ها امضا بشه. به قول پوریا ما در همه ی زندگی امون به اندازه ی اون لحظه این قدر مهم نبودیم، حتی توی عروسی های خودمون! خلاصه، کلی مسخره بازی و شوخی درآوردیم تا بالاخره امضاها تموم شد و نوبت خوندن خطبه رسید. ما چهارتایی روی یه مبل روبروی عروس و داماد چپیده بودیم. شقایق که کنار من نشسته بود مسوول فیلم برداری بود. عاقد اصرار زیاد داشت که خطبه رو نه تنها به عربی بخونه، بلکه عروس و داماد هم به عربی جواب بدن. عروس که بله رو گفت، به تشویق محمد کل زدیم. وسط خطبه ی داماد بودیم که خانواده ی عاقد از راه رسیدن و از وسط ما و خطبه رد شدن و رفتن آشپزخونه. خلاصه ی ماجرا اینکه تا این دو تا عقد کنن و کار تموم بشه، ما از خنده و مسخره بازی مرده بودیم. بامزه بود برام که این سر دنیا همه گیر هم افتادیم و بعد اون همه تشریفات توی ایران، آخرش همین خنده ها تنها چیزیه که بسمونه. خانم آقای عاقد بسیار زیبا و فصیح فارسی حرف می زد و بی اندازه مهربون بود. از غربت و خانواده حرف زدیم و کلی دلمون باز شد. بعد از خداحافظی هم توی حیاطشون از عروس و داماد و با عروس و داماد عکس گرفتیم. من که معتقد بودم عروس باید از بالا رو چمنا غلط بزنه بیاد پایین که ما ازش فیلم بگیرم اما متاسفانه کسی به نصایاح من توجهی نکرد.

میثم اصرار داشت که ما رو به افتخار این ماجرا شام دعوت کنه اما من و محمد باید می رفتیم خونه ی یکی از استادای دانشگاه که جشن چاپ کتابش بود. بچه ها تصمیم گرفتن برن و یه رستوران پیدا کنن ما هم بریم و یه سر بزنیم و برگردیم. از قضا، برخلاف همیشه که آمریکایی ها اینجور مهمونی ها رو خودمونی و خیلی دورهمی برگزار می کنن، این دوستان عزیز آشپز و خدمتکار استخدام کرده بودن و میزها چیده بودن! مهمونی خیلی خیلی شلوغ شد تا جایی که ما توی بالکن با صاحبخونه ی میزبان نشسته بودیم و نمی دونستیم چی بگیم. به هر حال بچه ها خبر دادن که دارن میرن رستوران ایتالیایی و ما هم تونستیم بهانه بیاریم و خودمون رو از شر این مراسم خلاص کنیم. دوباره به رفقا پیوستیم و شام خوبی خوردیم. دو روز بسیار خوب و هیجان انگیز با کلی خاطره ی قشنگ رو پشت سر گذاشتیم. از اون روزهایی که تا زنده ایم فراموش نخواهند شد.

۱۸/۰۴/۲۴
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل