آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020
  • ۳۰ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۳ 1011
  • ۱۹ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۹ 1000
  • ۱۸ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۴۲ 999
  • ۱۷ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۱۷ 998
  • ۰۲ ژوئن ۱۸ ، ۲۱:۵۷ 983

949

يكشنبه, ۲۹ آوریل ۲۰۱۸، ۱۱:۱۹ ب.ظ

این آخر هفته، خوشبختانه آخر هفته ی شلوغی بود. دیروز بعد از یک هفته بارون و سیل هوا خوب و آفتابی بود برای همین گروه تصمیم گرفت بریم پارک و پیاده روی کنیم. محمد، شقایق و پوریا که طبق معمول درس داشتن و نیومدن. یکی از خانوما اومد دنبال منو به بقیه پیوستیم. پارک بسیار زیبایی بود و خیلی هم بزرگ. چند تا زمین بزرگ فوتبال و تنیس داشت که بچه ها و خانواده هاشون توش در حال بازی بودن. بعد از مدتها قدم مفصلی زدیم و بعد هم خرید کوچولویی کردیم و من رو رسوندن خونه. اما برنامه های دیروز به همین پیاده روی ختم نشد. فرانک و آدری به پاس تشکر از مهمانی هفته ی گذشته، ما رو به یکی از اجراهای سمفونی نشویل دعوت کرده بودن. برای این اجرای خاص، بلیط رو از شش ماه قبل رزرو کرده بودن اما از شانس ما دو تا صندلی دقیقا کنارشون خالی شده بود که برای ما گرفته بودنش. فرانک ساعت 7 اومد دنبالم. کنسرت ساعت 8 شروع می شد اما از اونجایی که ترافیک مرکز نشویل قابل پیش بینی نیست امن تر این بود که زودتر راه بیفتیم. ساختمون ارکستر سمفونی نشویل یکی از ساختمونای قدیمی و زیبای شهره. صندلی ما جای خیلی خوبی بود. برنامه دو ساعت بود اما قطعه ای که من و محمد رو دیوانه کرد، تنظیمی بود برای گیتار که بخشی از کنسرت بزرگی بود که قبلا اجرا شده بود. این قطعه در مرثیه برای قربانیان هولوکاست تنظیم شده بود. به جرات می تونم بگم هرگز هیچ نوایی تا این اندازه افسون کننده، اونم از سازی مثل گیتار، نشنیده بودم. زیبایی این قطعه موسیقی، هماهنگی و هارمونی اش واقعا بی نظیر بود. کلی حسرت خوردیم که چرا کل کنسرت رو نشنیدیم. به هر حال شب بسیار خوب و خاطره انگیزی بود. بعد از تموم شدن کنسرت هم فرانک انداخت از توی داون تاون اومد تا زنده بودن شهر و شلوغی اش رو ببینیم. صدها نفر آدم توی خیابونا در حال رفت و آمد بودن؛ انگار نه انگار که ساعت 11 شبه. اما فقط با رد کردن یه خیابون، شهر چنان در آرامش فرو می رفت که باورت نمی شد چند دقیقه پیش توی اون شلوغی صدا به صدا نمی رسید.

امروز برای نهار موزه دعوت بودیم. گویا موزه هر سال برای تشکر از داوطلبا مهمانی ناهار مفصلی می ده. قرار بود محمد هم همراهم بیاد. برنامه از ساعت 2 شروع می شد اما ما از ترس اینکه جای پارک مجانی گیرمون نیاد ساعت یه ربع به یک توی پارکینگ موزه بودیم! وارد که شدیم و ثبت نام کردیم تازه متوجه شدم که بخاطر اینکه بیش از 50 ساعت کار داوطلبانه در موزه انجام دادم، بهم یه گل سینه با آرم موزه تعلق می گیره! از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم؟ حداقل ساعت برای دریافت این گل سینه 50 ساعته و بیشترین ساعت ثبت شده تا الان به 5000 ساعت می رسه! خلاصه درها رو باز کردن. متاسفانه صندلی خیلی کم بود و خیلی ها از جمله ما در ابتدای کار، مجبور شدن از میزهای بلند بودن صندلی استفاده کنن. غذا متنوع اما خیلی کم و کوچیک بود. نمی دونم سرآشپز کی بود اما مطمئنا علاقه ی بسیاری به آرتیشو داشت چون از آرتیشوی خام تا سوخاری روی میز بود به عنوان غذای اصلی. از اونجایی که تم مراسم رم باستان بود، کلی زیتون هم گذاشته بودن و شیرینی ها هم ایتالیایی بود. ما که سیر نشدیم اما به هر حال شکممون رو یه جوری ساکت کردیم. رانی اومد و تشکرهای لازم رو انجام داد. به هر کدوم از ما یه شماره داده بودن. موسساتی که موزه رو حمایت مالی می کنن جوایزی رو به این مناسبت فرستاده بودن. به شکل رندم شماره ها خونده می شد و جایزه به طرف داده می شد. شماره ی من 377 بود. جالبه که از 370 تا 380 همه ی شماره ها رو خوندن به جز شماره ی من! خلاصه بعد از تموم شدن مراسم هم کلی هدایا و محصول با آرم قدیم و جدید موزه بهمون رسید.

از اونجایی که شیما و میثم متاسفانه دارن برای شروع یه زندگی جدید میرن پورتلند، امروز بعدازظهر قرار بود بریم یه سر مورفیس برو تا ازشون خداحافظی کنیم. شیما و شقایق سه شنبه امتحان دارن واسه همین برنامه این بود که سریع بریم و بیایم. هر دوشون خیلی خسته و شکسته بودن اما به هر حال دورهمی کوچیکی بود که خیلی خوش گذشت. خداحافظی باهاشون خیلی حال گیری بود. درسته که مدت کمیه که می شناسیمشون اما به قول محمد آدم های دل آشنایی هستن. امیدوارم دوباره فرصت دیدار دست بده.

۱۸/۰۴/۲۹
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل