آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

582

پنجشنبه, ۲۳ مارس ۲۰۱۷، ۱۱:۲۹ ب.ظ
لحظه ی تحویل سال همیشه برای من لحظه ی غریبی بوده؛ تلاشم برای اینکه فکرم متمرکز باشه و خواسته هام مشخص، اونم همه اش برای رسیدن و درک کردن لحظه ی موعود، همیشه موفقیت آمیز نبوده. بعضی سال ها اون لحظه ی تغییر، اون لحظه ی سرنوشت ساز طبیعی و روحانی رو بیشتر حس کردم و سال های زیادی هم بوده که مثل ماهی از دستم سرُ خورده و رفته؛ حضور خیسش رو احساس کردم اما دیگه اثری ازش نبوده.
امسال لحظه ی سال تحویل به وقت ما ساعت 5 و نیم صبح بود. شب قبلش خونه ی احمد و نگار مهمون بودیم و انصافا هم نگار سنگ تموم گذشته بود؛ از پختن فسنجون و مرغ شکم پر بگیر تا رولت و شیرینی نارگیلی و گردویی. دورهمی خوبی بود برای به استقبال سال نو رفتن اما خب شب دیر برگشتن ما رو خیلی خسته کرد واسه همین وقتی ساعت پنج ساعت زنگ زد و بیدار شدیم، علاوه بر غمی که روی دلم سنگینی می کرد خستگی هم مزید بر علت شده بود.
یکی از علت هایی که دوست ندارم اینجا سال تحویل رو در کنار بقیه یا در جمع های بزرگ تر باشم اینه که اون وقت مراسم سال تحویل خیلی عمومی و باز برگزار میشه. دقیق ترش اینکه به جای سال تحویل یه مدل ایرانیزه شده ای از کریسمس به نمایش در میاد که چندان به مذاق من خوش نمیاد. نه اینکه اون شکل جشن گرفتن بد باشه، نه؛ اصلا نوروز یعنی سرور و شادی به بهانه ی رسیدن بهار اما حال و هوای جشن گرفتن ما فرق می کنه. اینکه همه یه جا جمع شن و در حال بزن و بکوب و خوردن و نوشیدن و آواز خوندن باشن و با شمارش معکوس به استقبال سال تحویل برن، شبیه اون چیزی که از یه جشن ایرانی تو ذهن منه نیست. من دنبال یه لحظه سکوتم، یه لحظه آرامش، یه لحظه تفکر، یه لحظه برای مرور سالی که گذشت و تمرکز برای آرزوی اتفاقات خوب در سال آینده. چطور ممکنه توی یه مراسم بزن و برقص این لحظه شکل بگیره؟
با وجود همه ی تلاش هام برای ساختن لحظه ی سال تحویل، نشدی اونی که می خواستم. هر کاری کردم یکی از شبکه های ایران رو اینترنتی بگیرم، سرعت مجال نداد. آخرش هم مجبور شدیم بزنیم بی بی سی و سال جدید رو همونطوری که دلم نمی خواست شروع کنیم: با رقص و آواز و شمارش معکوس!
دلم خیلی خیلی گرفت! فکر اینکه اون لحظه از دست رفت، برای همیشه، و تصور از دست رفتن هزاران لحظه ی دیگه، دلم رو شکست. این شد که سال نو من با اشک و غم تحویل شد اما مگه میشه بهار رو با بغض و گریه متوقف کرد؟ قرار بود بچه ها برای شام روز عید بیان خونه ی ما. پس رفتم و خوابیدم تا صبح کمی سرحال تر بیدار شم و به تدارک مهمونی برسم.
شقایق صبح اومدم اینجا و برامون عیدی آورد و منو در آماده کردن غذا و خونه یاری کرد. دورهمی کوچیک خوبی بود با غذاهای خوشمزه و البته ماهی ای که خوشبختانه روی ما رو سفید کرد و آبرومون رو نبرد!
اولین روز نوروز من به شستن ظرف های مهمونی شب قبلش گذشت! کلی ظرف مونده بود که در اقساط متفاوت شستم و خشک کردم و جابجا کردم.
چهارشنبه ی این هفته قرار بود جدایی نادر از سیمین رو توی دانشگاه نمایش بدن. با شقایق رفتیم برای تماشای فیلم. فکر نمی کردم ما دو تا تنها ایرانی هایی باشیم که در مراسم شرکت می کنیم اما همین طور بود. متاسفانه زیرنویس فیلم خیلی خوب نبود و مترجم زحمت ترجمه ی خیلی از جملات مشابه رو که پشت سر هم تکرار می شدن به خودش نداده بود با این وجود به نظر می رسید که فیلم مورد توجه قرار گرفته و مخاطبان دوستش داشتن. بعد از فیلم دو تا استاد در موردش صحبت کردن و بچه ها هم سوال های خوبی پرسیدن که نشون می داد هم منتقدان و هم مخاطبان خیلی خوب با فیلم ارتباط برقرار کردن و فهمیدنش. حس خوبی بود هر چند دلمون می خواست یه ایرانی هم اون بالا بود که به بعضی سوالات جواب واضح تری بده.
امروز صبح پیش خودم فکر می کردم حالا که کلاس زبانم این هفته کنسل شده یه روز آروم و بی سر و صدا توی خونه دارم اما محمد پیام داد که عصر توی دانشگاه مراسمی هست از گردهمایی ادیان و قراره نه تنها از رستوران هندی مورد علاقه ی ما غذا بیارن بلکه تی شرت مجانی هم می دن! جا برای بحث و وقت تلف کردن نبود. قرار شد عصر برم شقایق رو بردارم و بریم در این مجمع خوبان عالم شرکت کنیم. گفته بودن به صد نفر اول تی شرت می رسه. محمد تا یه ربع به شش سرکلاس بود و بعدش بدو بدو رفتیم. باور کردنی نبود که قبل از شش تقریبا سالن پر شده بود و متاسفانه سایز اسمال و مدیوم اون تی شرت های لعنتی هم تموم شده بود. فلذا من و شقایق از تی شرت نصیبی نبردیم. جا برای نشستن اصلا پیدا نمی شد. همینطور ناامید ایستاده بودیم یه گوشه و خانم هایی رو که لباس های قشنگ رنگی رنگی هندی و پاکستانی و مالزیایی پوشیده بودن نگاه می کردیم که دیدیم یک دفعه از جایی که ما ایستادیم، صف غذا شکل گرفت! تقریبا یه معجزه بود. صف خیلی کند حرکت می کرد و بیم این می رفت که غذا به ما نرسه که خوشبختانه معلوم شد پیش بینی این سیل عظیم جمعیت رو می کردن و غذا به اندازه ی کافی سفارش داد. سرپا غذا خوردیم و راستش قبل از اینکه اصلا مراسم شروع بشه زدیم بیرون. خسته تر از این بودیم که بخوایم سرپا وایسیم و برنامه رو تماشا کنیم.
مامانم ازم می پرسید خیلی حوصله ات سر رفته که نوروزی و توی خونه گیر کردی؟ نیست ببینه که خوشبختانه فعلا وقت سرخاروندن هم ندارم چه برسه به سر رفتن!