آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

672

جمعه, ۲۱ جولای ۲۰۱۷، ۱۲:۱۰ ب.ظ

فردا روز موعوده! شب ها نمی تونم بنویسم چون خسته تر از اونی هستم که بتونم کار دیگه ای انجام بدم. این چند روز همه اش در رفت و آمد بین این خونه و اون خونه گذشته. کم کم وسایل رو بردم و اونجا چیدم و یه کم اونجا رو تمیزکاری کردم تا قابل زندگی بشه. متوجه شدم از گربه ها متنفرم و بهشون حساسیت دارم. موی گربه همه جا هست و دو ماه خالی بودن خونه و گرد و خاک هم مزید بر علت شده که نشه به راحتی اونجا نفس کشید. پریروز نزدیک به یک ساعت فقط داشتم روی فقط یک کاناپه رو جارو می کشیدم بلکه بشه روش نشست! تازه بعد از این همه جارو کشیدن هنوز نمیشه با اطمینان گفت کامل تمیز شده. دیروز به راهنمایی کارول توی اینترنت سرچ کردم که چطور میشه از شر موی گربه راحت شد و راه کارهای مفصلی هم پیدا کردم که هنوز وقت پیاده کردنشون رو پیدا نکردم. فعلا خونه رو در حد قابل تحمل پاکسازی کردم تا بعد از اینکه کامل منتقل شدیم برم سراغ تمیزکاری بنیادی.

تقریبا همه چیز جمع و توی کارتن ها بسته بندی شده. این «تقریبا» مایه ی عذاب و اضطراب منه چون هنوز چیزهایی هست که تا لحظه ی آخر بهشون نیازه یا اینکه نمی دونی چیکارشون کنی و کجا جاشون بدی و دیدنشون دور و برت عذابت می ده. مثل مرغ سرکنده شدم! نمی تونم دو دقیقه یه جا آروم بشینم. همه اش احساس می کنم باید کاری کنم یا چیزی رو بسته بندی کنم اما در نهایت واقعا کاری نمونده. امروز عصر با محمد می ریم و آخرین کارتن ها و وسایلی رو که میشه با ماشین برد رو می بریم و اونجا جا می دیم. اگر اون خونه پر از وسایل نبود، میشد همه چیز رو گذاشت و یه روزه بار زد و برد خالی کرد اما ما رسما داریم به یه خونه ی کامل اسباب کشی می کنیم واسه همین هی باید ریز ریز وسایل رو جا بدیم که جا واسه بعدی  ها باز بشه.

کمرم به شدت درد می کنه و به سختی می تونم سر پا وایسم. متاسفانه به خاطر معده ی داغونم مدتیه که دیگه حتی مسکن هم نمی تونم بخورم واسه همین شرایط یه کم سخت تر شده. نگرانی ام دو بخش شده: یکی اسباب کشی، یکی جا دادن و مرتب کردن وسایل. فکر اینکه تازه وقتی همه ی این وسایل رو بردیم اون ور من باید حداقل یک هفته وقت بذارم تا جا براشون باز کنم و خونه رو مرتب کنم داره منو از پا می ندازه. به محمد می گم فکر کنم سر و سامون دادن اون خونه اینقدر طول بکشه که وقتی همه چی سر جاش قرار گرفت یک سال شده و ما باید بلند شیم! روز یکشنبه باید برگردیم و همین خونه رو تمیزکاری و واسه تحویل آماده اش کنیم. اگه خونه مرتب و تمیز نباشه جریمه می کنن و از پول پیشمون کم می کنن. باید نهایت تلاشم رو بکنم که بهانه دستشون ندم بیش از معمول ازمون پول کم کنن. 

شقایق و پوریا و اشکان فردا صبح میام واسه کمک. شقایق حتی قراره زحمت بکشه و ناهار درست کنه. خودشون آخر هفته ی دیگه اسباب کشی دارن. پوریا و اشکان هم توی آگوست باید امتحان جامع بدن. اینکه با این همه گرفتاری واسه ما وقتشون رو خالی کردن واقعا مایه ی دلگرمیه. نمی دونم دفعه ی دیگه ای که این وبلاگ رو به روز می کنم کی خواهد بود. جدا از فردا و پس فردا که احتمالا وقت نفس کشیدن هم نداشته باشیم، اینترنت اون خونه هنوز خیلی به راه نیست و کمی طول می کشه دوباره دسترسی کامل داشته باشم. لطفا دعای خیرتون رو روانه ی ما کنید تا این کار هم به خیر و سلامتی تموم بشه.