آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۹ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۹ 1000
  • ۱۸ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۴۲ 999
  • ۱۷ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۱۷ 998
  • ۰۲ ژوئن ۱۸ ، ۲۱:۵۷ 983
  • ۱۳ می ۱۸ ، ۲۳:۰۶ 963
  • ۲۹ آوریل ۱۸ ، ۲۳:۱۹ 949
  • ۲۷ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۳۵ 947
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933

983

شنبه, ۲ ژوئن ۲۰۱۸، ۰۹:۵۷ ب.ظ

از آخرین باری که این وبلاگ رو به روز کردم تا امروز، زندگی ما تقریبا 180 درجه تغییر کرده! نمی تونم از جزئیات اتفاقاتی که توی این 20 روز افتادن بنویسم چون مثنوی هفت من کاغذ میشه اما به سر خط اخبار اشاره می کنم.

از اونجایی که پوریا باید برای یه مدرسه ی تابستانی دو هفته می رفت آیوا، قرار بر این شد که شقایق بیاد و پیش ما بمونه. اومدن شقایق هم که مصادف شده بود با روزهای اول ماه مبارک. از طرفی ما قرار بود اول جون خونه ی جدید رو تحویل بگیرم و کم کم اسباب کشی کنیم. همه چی داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت تا اینکه دوشنبه ی هفته ی پیش که با شقایق رفته بودیم دیدن خدیجه و هانا وقتی حدود ساعت هفت عصر رسیدیم خونه محمد گفت که خبر مهمی داره. محمد گفت ریچارد باهاش تماس گرفته که روز پنج شنبه قراره با زن و بچه اش بیان نشویل و چند روزی بمونن چون عروسی دعوتن!!! منو می گی؟ سکته کردم! ما آروم آروم شروع کرده بودیم به بسته بندی وسایل به این امید که تازه فردا، بله فردا سوم جون، تازه اسباب کشی کنیم اونوقت با شرایط تازه پیش اومده ما باید چهارشنبه خونه رو تخلیه می کردیم در حالی که نه هنوز آماده بودیم و نه حتی خونه ی جدید رو تحویل گرفته بودیم! محمد به صابخونه ی جدید زنگ زده بود. خوشبختانه خانم فهیمی بود و گفته بود تعمیرات خونه تموم شده، فقط مونده شستن موکت که اونم صبح سه شنبه قراره انجام بشه و ما می تونیم چهارشنبه وسایلمون رو ببریم. با این اوصاف، ما کمتر از دو روز وقت داشتیم تا همه ی وسایل رو جمع و جور کنیم. خدا رحم کرد که شقایق بود، والا من به تنهایی از پسش برنمی اومدم. با هر بدبختی ای بود شروع کردیم به بسته بندی. محمد صبح سه شنبه رفت دفتر مجتمع تا قرارداد رو امضا کنه و ببره اداره ی برق که برق خونه رو وصل کنن. صابخونه بهش گفته بود شستن موکت به زودی تموم میشه و اگه می خواد می تونه ساعت دو بیاد و کلید خونه رو بگیره. فقط در جریان باشه که موکت خیسه. ما هم از خدا خواسته هر چی رو جمع و جور کرده بودیم سوار ماشین کردیم و حدود ساعت 5 اومدیم آپارتمان جدید. موکت خیلی خیس بود اما محمد پنجره ها رو باز گذاشته بود و پنکه روشن کرده بود که شرایط بهتر بشه. من و شقایق اول رفتیم سراغ آشپزخونه و وسایل آشپزخونه رو سر و سامون دادیم. بعد هم من رفتم حموم و دستشویی رو وایتکس ریختم و از سر تا پا شستم چون کارگرهای محترم موکت خاکی رو توی وان تکونده بودن و همه جا رو به گند کشیده بودن. با چند بار رفتن و اومدن، تقریبا تمام وسایل آشپزخونه رو آوردیم و جا دادیم. تا برگشتیم خونه و دوش گرفتیم تقریبا 11 بود. اما مگه من خوابم می برد؟ از خستگی انگار منو با بیل زده بودن، گردنم از درد شکسته بود اما مغزم خاموش نمی شد. نمی دونم کی خوابم برد اما صبح که بیدار شدم اینقدر خسته و ضعیف بودم که به سختی راه می رفتم. قرار بود اشکان و یکی دیگه از دوستامون حدود ساعت 9 اونجا باشن تا وسایل رو بار بزنیم.  من و محمد می خواستیم قبل اومدنشون بریم وانت بگیریم اما اینقدر هنوز وسیله برای جمع و جور کردن بود که نشد. تا بچه ها رفتن و وانت گرفتن، تقریبا 11 بود. وانت رو باید یه ربع به چهار تحویل می دادن. تند تند شروع کردن به بار زدن. بدبختی این بود که وقتی داری از یه خونه ی مبله اسباب کشی می کنی، هر چقدر هم ببندی و بار بزنی باز خونه ی لعنتی خالی نمیشه که آروم بگیری! بعد که همه ی وسایل ما منتقل شد به وانت، تازه نوبت این بود که وسایل ریچارد رو بذاریم سر جای اولشون. تختش باید از طبقه ی بالا می اومد اتاق پایین و میزش باید از اتاق می رفت توی هال! خلاصه دهن این بیچاره ها صاف شد تا همه چی برگشت به شکل روز اول. تقریبا ساعت یک و نیم بود که همه ی بارا توی خونه ی جدید با بدبختی پیاده شد چون این آپارتمان جدید طبقه ی دومه و تقریبا بیست تا پله ی نافرم می خوره که پدر دوستان ما رو برای آوردن مبل و میز و تخت در آورد. محمد و پسرا که رفتن غذا بگیرن، من آروم آروم شروع کردم به باز کردن کارتن ها و در همین حین متوجه شدم ماشین لباسشویی کار نمی کنه. رفتم خبر دادم. حالا توی اون شلوغی و خستگی، دو تا تعمیرکار هم اومدن و دارن با سینک و ماشین ور می رن. من که فقط خدا خدا می کردم بتونن درستش کنن و مجبور به عوض کردنش نشن که طاقت بیش از این دهن صافی رو نداشتم. خوشبختانه دعاهام جواب داد و کار انجام شد. شقایق بیچاره که شرایط و زندگی ما رو دید تصمیم گرفت برگرده بره خونه و چند شب باقی مونده تا برگشتن پوریا رو تنها سر کنه. اینکه ما چقدر خسته بودیم بماند اما به هر حال تا آخر شب تقریبا همه ی وسایل رو از کارتن ها در آورده و جا داده بودیم. ریچارد پنج شنبه شب می رسید و خونه اش به تمیزکاری اساسی احتیاج داشت. محمد بیچاره فداکاری کرد و قبول کرد جای من بره خونه رو سر و سامون بده. مجبور شد شیفت کتابخونه اش رو واگذار کنه و از صبح تا شب اون خونه رو مرتب کنه و بعد هم نه بره ریچارد و خانواده اش رو برداره ببره خونه. منم صبح پنج شنبه در کنار بقیه ی تمیزکاری ها، تقریبا 4 ساعت اسیر وصل کردن مجدد اینترنتمون و تلفن کردن به کامکست بودم تا بالاخره اینترنتمون درست شد. مخلص کلام اینکه ما که قرار بوده تازه فردا اسباب کشی کنیم، امروز دو روزه که توی خونه ی جدیدیم و روند طبیعی زندگی امون الحمدلله شروع شده. بی نهایت خسته شدم. خیلی تحت فشار قرار گرفتیم اما دو ساعت پیش که با محمد بعد از ماه ها دو نفری قدم می زدیم، هر دو به این نتیجه رسیدیم که خدا رو شکر زودتر تمام شد و نجات پیدا کردیم! اگه ریچارد این فشار رو پشت سر ما نذاشته بود، یک هفته فکر و خیال اسباب کشی رو داشتیم و تازه فردا باید بار می آوردیم و دو سه روز از هفته ی جدید رو هم صرف سر و سامون دادن خونه می کردیم. الحمدلله که خدا کمک کرد و تموم شد. راستش من در این چند روز از شدت خستگی چنان حالی داشتم که باور نمی کردم امروز رو ببینم! امشب پوریا برمی گرده. فردا شب شام خونه اشونیم. به لطف خدا کم و کسر خونه رو خریدیم و کارا تموم شده. خونه امون خیلی خیلی کوچولوه. کوچیک ترین خونه ای که تا حالا داشتیم؛ مخصوصا بعد از یک سال زندگی توی خونه ی ریچارد. اما جالبیش اینجاست که اینقدر که من تلاش کرده بودم به اون خونه خو نگیرم که حالا که اینجا جاگیر شدیم، تازه احساس می کنیم رسیدیم خونه ی واقعی امون. این خونه شکل ماست، اندازه ی ماست، مال ماست؛ مهم نیست چقدر کوچیکه. عجیبه برام که انگار ده ماه زندگی کردن توی خونه ی ریچارد یه خواب طولانی بوده که تازه ازش بیدار شدم. امیدوارم این خونه ی جدید با خودش برامون اتفاقات خوبی رو به همراه داشته باشه.

۱۸/۰۶/۰۲